نکت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نکت . [ ن َ ] (ع مص ) به سر درافکندن . (از منتهی الارب ) (غیاث اللغات از منتخب و صراح ) (آنندراج ). کسی را بر سر افکندن . (تاج المصادر بیهقی ). کسی را به سر بر زمین افکندن . (از اقرب الموارد). ◄ کاویدن زمین . (غیاث اللغات از صراح و منتخب ). سر انگشت یا سر چوب در زمین زدن در حال اندیشه کردن . (زوزنی ). سر انگشت در زمین زدن . سر چوب در زمین کردن . (تاج المصادر بیهقی ). و آن فعل شخص متفکرمهموم است . (از متن اللغة). زدن بر زمین به عصا و جزآن چنانکه نشان بماند. یقال : رأیته ینکت فی الارض ؛ أی متفکراً فی امره . (منتهی الارب ). خط کردن با عصا و یا با انگشت بر زمین مانند کسی که در فکر باشد. (از ناظم الاطباء). ◄ برجستن و بی آرامی کردن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ). بلند شدن و برجستن اسب . (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). ◄ (اِ) قسمی از طعام . (غیاث اللغات ).
نکت . [ ن ُ ک َ ] (ع اِ) ج ِ نکته . رجوع به نکته شود : در هر سخنی زآن ِ تو علمی و سخائی ست در هر نکتی زآن ِ تو حلمی و وقاری ست . فرخی . سخنانش همه یک سر نکت است گر سخن گوید تو نکته شمر. فرخی . ای سخن های تو اندر کتب علم نکت وی هنرهای تو بر جامه ٔ فرهنگ طراز. فرخی . ویژه توئی در گهر سخته توئی در هنر نکته توئی در سمر از نکت سندباد. منوچهری . بونصر این نامه هارا به خط خویش نکت بیرون آورد تا این عارضه افتاده بود چنین می کرد و از بسیاری نکت چیزی که در آن کراهیتی نبود می فرستاد فرود سرای . (تاریخ بیهقی ص ٥٢٠). و هرچه از غلامان رازی داشتی با وی بگفتندی تا وی نکت آن را نوشتی و عرضه کردی از دست خویش . (تاریخ بیهقی ص ٢٧٤). و چند نکت دیگر بود سخت دانستنی . (تاریخ بیهقی ص ١٠٤). بیشتر تصنیف ها که همی بینم آن است که حشو از نکت فزون تر است . (روضة المنجمین شهمردان بن ابی الخیر). و غرض انوشیروان آن بود تا دبیر هر نامه کی به جوانب بزرگ و اطراف نبشتی و خواندندی نکت آن در سر معلوم انوشیروان می کرد. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ٩١). جمله الفاظ او نکت زاید همه الفاظ او غرر باشد. مسعودسعد. از وزن و قوافی و ز ایهام سخن گفت الفاظ نکت بودش و معنی غرر آمد. سوزنی . پس به تعلیم شاهزاده مشغول گشت و آنچه از طرف و نتف و نکت بود به بیان و برهان با او می گفت . (سندبادنامه ص ٥١).