نکتة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نکتة. [ ن ُ ت َ ] (ع اِ) نقطه ٔ سیاه بر سفیدی وگفته اند نقطه ٔ سپید بر چیز سیاه . ◄ نشانی که براثر نَکْت [ زدن سر انگشت یا سر چوب بر زمین ] در آن پدید آید. ◄ زنگ که بر آئینه و شمشیر پیدا شود. ◄ مسأله ٔ دقیقی که با دقت نظر و امعان فکر دریافته شود. ج، نُکَت، نِکات . (از اقرب الموارد). در تمام معانی رجوع به نکته شود.
نکته . [ ن ُ ت َ / ت ِ ] (از ع، اِ) نکتة. خجک . (آنندراج ) (منتهی الارب ) . نقطه . (جهانگیری ) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (غیاث اللغات ). خال . لک . لکه . (یادداشت مؤلف ) : چون گناهی کند نکته ای سیاه بر دلش افتد. (تفسیر ابوالفتوح رازی ). نکته هرجا غلط افتاد مکیدن ادب است . ؟ ◄ سخن پاکیزه که پوشیده باشد یعنی هرکس آن را نداند. (غیاث اللغات ). مسأله ٔ لطیفی که با دقت نظر و امعان فکر کشف و ادراک شود. (از تعریفات ). موضوع دقیق و مهم که دریافتن آن محتاج دقت باشد : ای نکته ٔ مروت را معنی ای نامه ٔ سخاوت را عنوان . فرخی . تنها پیش رفت، خلوتی خواست و این نکته بازگفت . (تاریخ بیهقی ص ٢٢٣). منم در سخن مالک الملک معنی ملک سِرّ این نکته نیکو شناسد. خاقانی . حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید از شافعی مپرسید امثال این مسائل . حافظ. ◄ سخن پاکیزه و باریک و بکر. (آنندراج ). دقیقه . سخن دلنشین . (از صراح ). مضمون لطیف و دقیق نادره : اگر او هفت سخن با تو بگوید به مثل زآن تو را نکته برون آید بیش از هفتاد. فرخی . سخن اگرچه دراز شود از نکته و نادره ای خالی نباشد. (تاریخ بیهقی ص ٢٣٧). این قصه های دراز از نوادری و نکته ای و عبرتی خالی نباشد. (تاریخ بیهقی ص ١٩٠). از بدان بد شوی ز نیکان نیک داند این نکته آنکه هشیار است . ناصرخسرو. بشنو این نکته را که سخت نکوست مار به دشمنت که نادان دوست . سنائی . اکنون نکته ای چند از سخنان منصور ایراد کرده آید. (کلیله و دمنه ). نکته ٔ او دانه و ارواح است مرغ دانه زی مرغان صحرائی فرست . خاقانی . نکته ٔ دوشیزه ٔ من حرز روح است از صفت خاطر آبستن من نور عقل است از صفا. خاقانی . مالک الملک سخن خاقانیم کز گنج نطق دخل صد خاقان بود یک نکته ٔ غرای من . خاقانی . نکته ٔ حکمتش ثمره ای از شاخه ٔ طوبی و بذله ٔ سخنش شکوفه ای از روضه ٔ خلد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٤٧). نکته نگه دار ببین چون بود نکته که سنجیده و موزون بود. نظامی . زیرکان راه عیش می رفتند نکته های لطیف می گفتند. نظامی . ور سخن کُش یابم آن دم زن به مزد می گریزد نکته ها از دل چو دزد. مولوی . غفلت و بی دردیت فکر آورد در خیالت نکته ٔ بکر آورد. مولوی . سخن های لطیف می گوید و نکته های غریب از او می شنوند. (گلستان ). گفت این لطیفه بدیع آوردی و این نکته غریب گفتی . (گلستان ). هر نکته ای که گفتم در وصف آن شمایل هرکس شنید گفتا ﷲ دَرﱡ قائل . حافظ. یزدان به نبی گفته که در عسر بود یسر وین نکته بر نفس سلیم است مسلم . قاآنی . ◄ ایراد. رجوع به نکته گیر و نکته گیری شود : هرچه عاشق کند خدا کرده ست نکته بر عاشقان خطا باشد. شیخ العارفین (ازآنندراج ). - نکته گرفتن ؛ ایرادگرفتن . (آنندراج ) (فرهنگ فارسی معین ). اعتراض کردن .(فرهنگ فارسی معین ) : بدان عارض کز او چشم آب گیرد ز تری نکته بر مهتاب گیرد. نظامی . نکته گیری به کار نکته شگفت بر حدیثی هزار نکته گرفت . نظامی . گر بر سر نفس خود امیری مردی بر کور و کر ار نکته نگیری مردی . پوریای ولی . صوفی چو تو رسم رهروان می دانی بر مردم رند نکته بسیار مگیر. حافظ. سپیده دم که صبا بوی لطف جان گیرد چمن ز لطف هوا نکته بر جنان گیرد. حافظ. ◄ شرط. صفت . دقیقه . رمز : بجز شکردهنی نکته هاست خوبی را به خاتمی نتوان زد دم از سلیمانی . حافظ. هزار نکته ٔ باریکتر ز مو اینجاست نه هرکه سر بتراشد قلندری داند. حافظ. ◄ کنایه . اشاره . رمز. سِرّ. سخن سربسته : یک نکته هم از باب شتر لایق حال است تا بنده بر آن نکته حکایت به سر آرد. اثیر اخسیکتی . آن نکته یاد کن که در آن قطعه گفته ای کآتش دهم به روح طبیعی به جای نان . خاقانی . بشنو این نکته که خاقانی گفت کاو به میزان سخن یک درم است . خاقانی . به هر نکته که خسرو ساز می داد جوابش هم به نکته بازمی داد. نظامی . به یک اندیشه راه بنمائی به یکی نکته کار بگشائی . نظامی . در این نکته ای هست اگر بشنوی . سعدی . ◄ نشانی راگویند که به زدن سر انگشت یا سر چوب بر زمین پدید آید. (جهانگیری ).