نکاب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نکاب . [ ن َ ] (اِ) نک . زاج . (از برهان قاطع) (از آنندراج ). زاک . زک . زمه . (ازجهانگیری ) زاک . ظاهراً تصحیف زکاب است . (رشیدی ). ◄ بعضی آب زاج را گفته اند. ◄ بعضی گویند مخفف نمک آب است . (برهان قاطع) (آنندراج ).
نکاب . [ ن ِ ] (اِ) بهله، و آن پوستی باشد که به اندام پنجه ٔ دست دوزند و میرشکاران بر دست کشند به جهت برداشتن بازو شاهین و امثال آن و به این معنی با بای فارسی [ نکاپ ] هم آمده است . (برهان قاطع). نکاف . نکاپ . (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). دستکش و آستین مانندی که در هواهای سرد دستها را در میان آن گذارند و بهله و دستکش از تیماج که شکارچیان بر دست کشیده باز و شاهین و جز آن را نگاه دارند. (ناظم الاطباء) : این نکاب از بهر شاهین بر کف دست من است . شعوری (از حاشیه ٔ برهان قاطع). ◄ خبر (؟). ◄ شکل و نقشه ای که با مداد کشند و با سوزن سازند (؟). (ناظم الاطباء).
نکاب . [ ن ُ ] (ع اِ) ورم و آماس بناگوش شتر. (برهان قاطع) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). بدین معنی نکاف است . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). رجوع به نکاف شود.