نونشست
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نونشست . [ ن َ / نُو ن ِ ش َ ] (ن مف مرکب ) نونشسته . تازه به شاهی رسیده . به تازگی بر تخت جلوس کرده : جوان خیره سر بود و هم نونشست فرستاده را تیز بنمود دست . فردوسی .
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نونشست . [ ن َ / نُو ن ِ ش َ ] (ن مف مرکب ) نونشسته . تازه به شاهی رسیده . به تازگی بر تخت جلوس کرده : جوان خیره سر بود و هم نونشست فرستاده را تیز بنمود دست . فردوسی .