نونده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نونده . [ ن َ وَ دَ / دِ ] (اِ) اسب . (صحاح الفرس ). اسب جلد و تند و تیز. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). اسب تیزرو خصوصاً. (رشیدی ). رجوع به نوند شود. ◄ تخم سپند. (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). ◄ (ص ) تیزرونده عموماً. (رشیدی ). نوند. (جهانگیری ). رجوع به نوند شود. ◄ تیزفهم . (فرهنگ اسدی نخجوانی ) (اوبهی ). مردم تیزفهم . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) : بشناس که مردی است او بدانش فرهنگ و خرد دارد و نونده . یوسف عروضی (از صحاح الفرس ). هیچ مبین سوی او به چشم حقارت ز آنکه یکی جلد گربز است و نونده . یوسف عروضی (یادداشت مؤلف ). ◄ (نف ) حرکت کننده .(برهان قاطع). رجوع به نویدن شود : ز لاله های مخالف میانْش چون فرخار ز سروهای نونده کرانْش چون کشمر. فرخی . ◄ لرزنده . (برهان قاطع). رجوع به نویدن شود. ◄ فریادزننده . (برهان قاطع). رجوع به نویدن شود.
نونده . [ ن ُ وَ دَ / دِ ] (ص ) هر چیز تازه پیدا شده و تازه به عرصه آمده . (ناظم الاطباء)؟