نوند
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(نَ وَ)<BR>۱- (اِ.) پیک، نامه بر.<BR>۲- (ص.) تیزرو، تندرو.<br>
فرهنگ فارسی معین
(نَ وَ) ۱- (اِ.) پیک، نامه بر. ۲- (ص.) تیزرو، تندرو.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نوند. [ ن َ وَ ] (اِخ ) نام مکانی که آتشکده ٔ برزین در آنجا بود . (برهان قاطع) (از انجمن آرا) : بجائی کجا نام او بد نوند بدو اندرون کاخهای بلند، کجا آذر بر زبر زین کنون بدانجا فروزد همی رهنمون . فردوسی . ◄ نام کوهی است . ◄ نام مبارزی ایرانی که پسر او فرهاد نام داشته . (برهان قاطع).
نوند. [ ن َ وَ ] (اِ) اسب . (لغت فرس اسدی ) (صحاح الفرس ) (جهانگیری ) (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). اسب تیزرفتار. (غیاث اللغات ). اسب تندرو. (آنندراج ) (انجمن آرا). فرس . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). اسب تیزفهم بادپای بزین . تکاور. باره .بارگی . (اوبهی ). اسب و استر تیزرو خصوصاً. (برهان قاطع). مرکوب تندرو. (فرهنگ فارسی معین ) : روز جستن تازیانی چون نوند روز دن چون شست ساله سودمند . رودکی (احوال و اشعار نفیسی ج ٣ ص ١٠٨٥). بگفت و برانگیخت از جا نوند درآمد به کین چون سپهر بلند. فردوسی . یکی را بهائی به تن درکشد یکی را نوندی کشد زیر ران . بهائی در آن رنگهای شگفت نوندی بر آن برستامی گران . فرخی . به جانیم همواره تازان به راه بدین دو نوندسپید و سیاه . اسدی . یکی از بر خنگ زرین جناغ یکی بر نوندی سیه تر ز زاغ . اسدی (گرشاسبنامه ص ٧). کجا من شتاب آورم بر درنگ نوند زمان را شود پای لنگ . اسدی . چند گردی گردم ای خیمه ی ْ بلند چند تازی روز و شب همچون نوند؟ ناصرخسرو. تفته ز تاب مهر بدین گونه دوزخی کرده نوند من چو سمندر بر او گذر. اثیر (از فرهنگ خطی ). نوندش کوه و صحرا را سماری حسامش دین و دنیا را حصار است . ابوالفرج رونی . برگرفته نوند چار پرش وز وشاقان یکی دو بر اثرش . نظامی . ز مشرق به مغرب رساندم نوند همان سد یأجوج کردم بلند. نظامی . گر نه بسی زود نیز نعل سمند افکند ور نه بسی عمر نیز تیز بتازد نوند. عطار. نه پیک تیزگرد خیال ره به مرحله ٔذاتش تواند برد و نه نوند مراحل نورد اندیشه . (گلشن مراد). ◄ پیک . (لغت فرس اسدی ) (صحاح الفرس ) (اوبهی ) (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). خبرگیر. (لغت فرس ) (صحاح الفرس ). نامه بر. (ناظم الاطباء). شاطر. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). خبرآور. (صحاح الفرس ) (برهان قاطع). سوار تندرو که به چاپاری و سرعت به جائی فرستند. (آنندراج ). قاصد. (فرهنگ فارسی معین ). خبربر.برید. (یادداشت مؤلف ) : برافکند پیران هم اندر شتاب نوندی به نزدیک افراسیاب . فردوسی . برون آمد از پیش خسرو نوند به بازو بر آن نامه را کرده بند. فردوسی . وز آن سو روان شد نوندی به راه به نزدیک سالار توران سپاه . فردوسی . چو از آفرینش بپرداختند نوندی ز ساری برون تاختند. فردوسی . چو ویس دلبر از نامه بپرداخت نوندی را همانگه سوی او تاخت . فخرالدین اسعد. بمژده نوندی برافکن به راه که ما چیره گشتیم بر کینه خواه . اسدی . برافکند هر یک نوندی به راه یکی نامه با کشتگان پیش شاه . اسدی . کلک سبک سیر اوست از پی اصلاح ملک از حبشه سوی روم تیز رونده نوند. سوزنی . ◄ (ص ) مردم تیزفهم . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). رجوع به نونده شود. ◄ جستجوکننده . تفحص کننده . (ناظم الاطباء). رجوع به نونده شود. ◄ فریبنده . مکار. (ناظم الاطباء). رجوع به نونده شود. ◄ (اِ) اسپند. (جهانگیری ). سپند و آن تخمی است که به جهت دفع چشم زخم سوزند. (برهان قاطع) : از پی چشم زخم خوش صنمی خویشتن را بسوز همچو نوند. سنائی (از جهانگیری و انجمن آرا). ◄ آواز بلند . (جهانگیری ). صدا و آواز بلند. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). آواز بازگشت . (ناظم الاطباء). ◄ (ص ) تیزرونده . (جهانگیری ) (ناظم الاطباء). هر تیزرونده و تیزرو عموماً. (از برهان ). تیزرو. تیز. تند. چابک . چالاک . تندرو. (ناظم الاطباء) : چرخ چنین است و بر این ره رود لنگ ز هر نیک و ز هر بد نوند . رودکی . چو او را ببینی میان را ببند ابا او بیا بر ستور نوند. فردوسی . رسیدند بر تازیان نوند به جائی که یزدان پرستان بدند. فردوسی . از آنجای برگاشت تازی نوند فرومانده از کار چرخ بلند. فردوسی . کدام است گفتا دو اسب نوند همه ساله تازان سیاه و سمند. اسدی . چه کنی تو ز آب و آتش و باد چه کنی تو ز خاک و باد نوند. سنائی (جهانگیری ). ◄ رونده . رجوع به شواهد ذیل معنی قبلی شود : شود بسته ٔ بند پای نوند وز او خوار گردد تن ارجمند. فردوسی . - چون (چو) نوند ؛ کنایه است از تیز و تند و سریع : کجا رفت خواهی همی چون نوند به چنگ اندرون گرز و بر زین کمند. فردوسی . بیاورد ضحاک را چون نوند به کوه دماوند کردش به بند. فردوسی . بیاورد [ مادر فریدون ] فرزند را چون نوند چو غرم ژیان سوی کوه بلند. فردوسی . همی شد پسش شیربان چون نوند به یک دست زنجیر و دیگر کمند. فردوسی . همی گرد آن شارسان چون نوند بگشتند و جستند هر گونه بند. فردوسی . وز آنجا هیونی بسان نوند طلایه سوی پهلوان برفگند. فردوسی . فرستاد مر دایه را چون نوند که رو زیر آن شاخ سرو بلند. فردوسی . سپس آنچه نه آن تو بود خیره متاز کآنچه آن تو بود سوی تو آید چو نوند. ناصرخسرو. - نوند برافکندن ؛ پیک و قاصد گسیل کردن : به نامه درون سربسر کرد یاد نوندی برافکند برسان باد. فردوسی . نوندی برافکند نزدیک سام که برگشتم از شاه دل شادکام . فردوسی . نوندی برافکند هم در زمان فرستاد نزدیک رستم دمان . فردوسی . - نوند راست کردن ؛ پیک اعزام داشتن : نوندی سر سال نو کرد راست خراج از خداوند کابل بخواست . اسدی . - نوند رساندن ؛ پیک فرستادن : ز هرچ آگهی زو به سود و گزند بدان هم رسان زود نزدم نوند. اسدی . - ◄ اسب تاختن : ز مشرق بمغرب رساندم نوند همان سد یأجوج کردم بلند. نظامی (اقبالنامه ص ٢٤٤).
مترادف و متضاد واژهدان
پیک، خبرآور، قاصد تندپا، تندرو، جلد (متضاد: کند)