نون
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.)<BR>۱- چاه زنخدان.<BR>۲- تنة درخت.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ ع. ] (اِ.) ماهی.
(ق.) اکنون.
(اِ.) ۱- چاه زنخدان. ۲- تنه درخت.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نون . (اِ) صورت ملفوظ حرف «ن » است . رجوع به «ن » شود : نسرین زنخ صنم چه کنم اکنون کز عارضین چو نونی زرینم . ناصرخسرو. و آن قد الف مثال مجنون خمیده ز بار عشق چون نون . نظامی . نونی است کشیده عارض موزونش و آن خال معنبر نقطی بر نونش . سعدی . ◄ (ق ) اکنون . (لغت فرس اسدی ص ٣٨٣) (اوبهی ) (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). علی حال . (لغت فرس ). مخفف اکنون است . (جهانگیری ) (رشیدی ) (غیاث اللغات ). مخفف کنون . (انجمن آرا) (آنندراج ). در حال . همین زمان . بالفعل .حال . (برهان قاطع). در همین زمان . (ناظم الاطباء). اینک . نک . علی حال . علی کل حال . در هر حال . (یادداشت مؤلف ) : بار بسته شد فرمان ده نون تا میان خدمت را بندم چست . بوشکور. زاغ سیه بودم یکچند و نون باز چو غلبه بشدستم دورنگ . منجیک . گوئی زبان شکسته و گنگ است بت ترا ترکان همه شکسته ز بانگ تواند نون . عماره ٔ مروزی . ولی ای پسر گاه آن است نون که سازی یکی چاره ٔ پرفسون . فردوسی (از سروری ). گر آن خوابها نون گزارش کنی شکم گرسنه چون گوارش کنی . فردوسی . مردمان را راه دشوار است نون اندر آن دشت از فراوان استخوان . فرخی . همچو انگور آبدار بدی نون شدی چون سکج ز پیری خشک . لبیبی . به عالم اندر نون مالک الملوک توئی جمالشان همه از تست گاه جاه و جلال . غضایری . ضمیر انور تو هرچه در خیال آرد چو امر کن فیکون آسمانش آرد نون . شمس فخری . ◄ (اِ) تنه ٔ درخت . (جهانگیری ) (رشیدی ) (برهان قاطع) (غیاث اللغات ) (انجمن آرا)(آنندراج ) ((ناظم الاطباء). نرد. (رشیدی ) (انجمن آرار)(آنندراج ). ◄ به استعاره، چاه زنخدان . (از جهانگیری ) (از برهان ) (از غیاث اللغات ) (از ناظم الاطباء). چاهک زنخ . (دهار). در عربی نونة بدین معنی است . (از رشیدی ). رجوع به «ن » شود. ◄ به اصطلاح ارباب معما ابرو را گویند که عربان حاجب خوانند. (برهان قاطع). ابرو. حاجب . (ناظم الاطباء). رجوع به «ن » شود. ◄ ثابت . برقرار. مقیم . ◄ بزرگی . کلانی . (ناظم الاطباء).
نون . (ع اِ) ماهی . (دهار) (منتهی الارب ) (غیاث اللغات ) (برهان قاطع) (جهانگیری ) (ناظم الاطباء). حوت . (متن اللغة) (اقرب الموارد). ماهی بزرگ . (مهذب الاسماء). ج، نینان و انوان : دلم خسته و بسته ٔ زلف او شد چو نون از سر شَست و چون یونس از نون . سوزنی . ◄ دوات . (منتهی الارب ) (غیاث اللغات ) (جهانگیری ) (متن اللغة) (اقرب الموارد) (مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء) سیاهی دان . (ناظم الاطباء). ◄ سیاهی دوات . (غیاث اللغات ). مرکب و سیاهی که در دوات نمایند. (جهانگیری ). مرکب . (برهان قاطع). ◄ شب . (غیاث اللغات ). ◄ تیزی تیغ. (منتهی الارب ). کرانه ٔ شمشیر. (برهان قاطع). کنار تیز شمشیر. (ناظم الاطباء). شفرةالسیف . (متن اللغة) (اقرب الموارد). تیزی شمشیر. (مهذب الاسماء). ◄ شمشیر. (غیاث اللغات ) (برهان قاطع) (جهانگیری ) (ناظم الاطباء). ◄ نعمت . (منتهی الارب ) (آنندراج ). دولت . ثروت . بزرگواری . حشمت . نیکبختی . سعادت . (ناظم الاطباء). ◄ نام شمشیری مر بعض عرب را، سمی لکونه علی مثال السمکة. (منتهی الارب ). نام شمشیری است معروف . (مهذب الاسماء). ◄ در اصطلاح صوفیه، نون عبارت از علم خدای متعال است در حضرت احدیت و قلم حضرت تفصیل است . (فرهنگ مصطلحات عرفا) نون، هوالعلم الاجمال یرید به الدواة فان الحروف التی هی صورالقلم موجودة فی مدادها اجمالی و فی قوله تعالی : ن و القلم، هوالعلم الاجمال فی الحضرة الاحدیة و القلم حضرة التفصیل . (تعریفات ).
نون . (اِخ ) نام پدر یوشع است .
واژگان قرآن
وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَّهَبَ «نون» در لغت، به معناى ماهى عظیم، یا به تعبیر دیگر، نهنگ یا وال است، بنابراین «ذا النون» یعنى صاحب نهنگ، و انتخاب این نام، براى «یونس» به خاطر ماجرایى است که براى او پیش آمده.(21)