نوعروس
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. عَ) [ فا - ع. ] (ص مر.) دختری که تازه عروس شده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. عَ) [ فا - ع. ] (ص مر.) دختری که تازه عروس شده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نوعروس . [ ن َ / نُو ع َ ] (اِ مرکب ) زنی که تازه شوهر کرده باشد. (ناظم الاطباء). تازه عروس . دختری که تازه عروس شود. (فرهنگ فارسی معین ). تازه شوکرده . نوکدبانو. تازه به خانه ٔ شو رفته : این جهان نوعروس را ماند رطل کابینْش گیر و باده بیار. خسروی . پس پرده گشتی چنین پرفسوس نه آگه من از کار و تو نوعروس . فردوسی . همچو آن دلاله کو گفت ای پسر نوعروسی یافتم بس خوب فر. مولوی . شکایت کند نوعروسی جوان به پیری ز داماد نامهربان . سعدی . می ده که نوعروس چمن حد حسن یافت کار این زمان ز صنعت دلاله می رود. حافظ. ◄ کنایه از چیز بسیار زیبا که در نهایت جمال و جوانی است . - نوعروسان بهار ؛ نوعروسان روزگار. (برهان قاطع). کنایه از گلبنان و درختان پرشکوفه ٔ بهاری . - نوعروسان چمن ؛ نوزادگان چمن . نهال ها و شاخه های نودمیده و گل ها و شکوفه های نوشکفته . (برهان قاطع) (آنندراج ). گلبنان درختان پرشکوفه و پرگل . - نوعروسان روزگار ؛کنایه از درختان شکوفه کرده . نوعروسان نوروز. نوعروسان بهار. (برهان قاطع). - نوعروسان معنی ؛ معنی تازه . (فرهنگ فارسی معین ). معانی بدیع : نوعروسان بکر معنی را موکشان سوی جلوه گاه عیان . هاتف (از فرهنگ فارسی معین ). - نوعروسان نوروز ؛ نوعروسان روزگار. (برهان قاطع). درختان پرشکوفه . - نوعروس وار ؛ چون نوعروس . در نهایت آراستگی و زیبائی : دولت نعم صباح کنان نوعروس وار هرهفت کرده بر دل من هشت در گشاد. خاقانی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی