نوشه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نوشه . [ ش َ ] (اِخ ) نام دختر نرسی پادشاه ساسانی است . وی عمه ٔ شاپور ذوالاکتاف است . رجوع به فهرست ولف و تاریخ گزیده ص ١٠٧ شود.
نوشه . [ش َ / ش ِ ] (اِ) قوس قزح . (اوبهی ) (برهان قاطع) (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). آزفنداگ . آفنداک . انطلیسون .تیراژه . کمر رستم . کمردون . طوق بهار. سریر. (یادداشت مؤلف از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ) : از باد کشت بینی چون آب موج موج وز نوشه ابر بینی چون جزع رنگ رنگ . خسروانی (از اوبهی ). از ژاله روی خوید چو آب است موج موج وز نوشه پشت ابر چو چرخ است رنگ رنگ . خسروانی (از فرهنگ خطی ). ◄ (ص ) گوارا. نوش . نوشین : همه هرچه خوردی همه نوشه باد روان تو را راستی توشه باد. فردوسی . گوید کآن می مرانگردد نوشه تا نخورم یاد شهریار عدومال . منوچهری . ◄ مخفف انوشه است . (برهان قاطع). جاوید. پایدار. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به شواهد ذیل معنی بعدی شود. ◄ خوش . (غیاث اللغات ) (جهانگیری ) (رشیدی ) (برهان قاطع) (انجمن آرا). خرم . (غیاث اللغات ) (برهان قاطع). نیک بخت . سعادتمند. کامران . شادمان . (ناظم الاطباء). خوشحال . (برهان قاطع). در شاهنامه به معنی خوشبخت و بسیار خوب آمده است . (فرهنگ ولف از حاشیه ٔ برهان قاطع) : بسی آفرین خواند بر شهریار که نوشه بزی تا بود روزگار. فردوسی . که نوشه بزی شاه تا جاودان به هر کشوری دست رس بر بدان . فردوسی . بگفتند هر دو که نوشه بدی همیشه ز تو دور دست بدی . فردوسی . ◄ خوب . نیکو. (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به معنی قبلی شود. ◄ خوشا. (برهان قاطع). ◄ (اِ) خوشی . انوشه . (رشیدی ) (جهانگیری ) (برهان قاطع) (انجمن آرا). شادمانی . (ناظم الاطباء) : نماند بر این خاک خونخوار کس تو را نوشه از راستی باد و بس . فردوسی (از رشیدی ). ◄ شیرینی . (فهرست ولف از حاشیه ٔ برهان قاطع). نوش : یکی را دهد نوشه و شهد و شیر بپوشد به دیبا و خزّ و حریر. فردوسی . به جائی که زهر آگند روزگار از او نوشه خیره مکن خواستار. فردوسی . ◄ غم . اندوه . (ناظم الاطباء). رجوع به سطور بعدی شود. - نوشه خوردن ؛ غم خوردن و تیمار داشتن . (از جهانگیری ) (از رشیدی ) (از برهان قاطع) (انجمن آرا) : کز این نوشه خوردن نفرماییَم به سیری رسیدیم بِفْزاییَم . فردوسی . بدان کو به سال از شما کهتر است به مهر و نوازیدن اندرخور است گرامیش دارید و نوشه خورید چو پرورده شد زو روان پرورید . اسدی (ازانجمن آرا). ◄ اضطراب . پریشانی . (ناظم الاطباء). رجوع به معنی قبلی شود. ◄ نوشه کردن ؛ خوش آمد گفتن . تملق کردن . (ناظم الاطباء). نیز رجوع به فرهنگ شعوری ج ٢ ص ٤٠٩ شود.
نوشه . [ ن َ /نُو ش َه ْ ] (اِ مرکب ) پادشاه نوجوان . (جهانگیری ) (غیاث اللغات ) (برهان قاطع). پادشاه نو و جوان . (رشیدی ). شاه جوان . (انجمن آرا). نوشاه . شاه جوان و کم تجربه . (ناظم الاطباء). شاه نو. ◄ داماد. (جهانگیری ) (انجمن آرا). نوداماد. (غیاث اللغات ) (رشیدی ) (برهان قاطع) : نوسال و نومه آمد و نوروز و نوبهار نوشه گرفت ملک جهان نوعروس وار. مظهر (از جهانگیری ).