نوز
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ق.) مخفف هنوز.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ق.) مخفف هنوز.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نوز. (اِخ ) قریه ای است بین بخارا و سمرقند. (از معجم البلدان ). رجوع به نور شود.
نوز. [ ن َ / نُو ] (ص ) به لغت خوارزمیان، نو. جدید. (یادداشت مؤلف از مراصد الاطلاع و یاقوت ).
نوز. (ق ) مخفف هنوز. (جهانگیری ) (انجمن آرا) (غیاث اللغات ) (برهان قاطع). نس . نز. (یادداشت مؤلف ). هنوز. تاکنون . تا حال . تا به اکنون . تا به حال : نوز نامرده ای شگفتی کار راست با مردگان یگونه شدیم . کسائی (از یادداشت مؤلف ). مر آن هر سه را نوز ناکرده نام چو بشنیدم این، شد دلم شادکام . فردوسی . بدو گفت منذر که ای سرفراز به فرهنگ نوزت نیامد نیاز. فردوسی . مکن در خورش خویشتن چارسو چنان خور که نوزت بود آرزو. فردوسی . ای دریغا که من از دست شدم نوز ناخورده تمام از دل بر. فرخی . نوز جوان است و کار فردا دارد فردادارد دگر نهاد و دگرگون . فرخی . نوزتان مادر شش روز نباشد که بزاد نوزتان ناف نبرّید و ز زه درنگشاد نوزتان سینه و پستان به دهان در ننهاد نوزتان روی نشست و نوزتان شیر نداد. منوچهری . نوز گل اندر گلابدان نرسیده قطره بر آن چیست چون گلاب مصعد؟ منوچهری . بدو گفت کای پشت بخت تو کوز کسی از شما زنده مانده ست نوز. اسدی (از یادداشت مؤلف ). چندین غم تو خوردم و ناز تو کشیدم از عشق من و ناز خود آگاه نه ای نوز. سوزنی . ◄ (اِ) درخت صنوبر. (رشیدی ) (برهان قاطع) (انجمن آرا) (آنندراج ). درخت کاج . (جهانگیری ) (برهان قاطع). نشک . نازو. (فرهنگ اسدی نخجوانی ). نوژ. (رشیدی ) (جهانگیری ) (انجمن آرا). ناژ. (انجمن آرا) (آنندراج ). و نیز رجوع به ناژ و ناز و نازو شود : جامه ٔ باغ سوخت بی آتش جامه ٔ گرم خواه و آتش سوز زال شد باغ تا نه دیر از برف چون سر زال زر شود سر نوز. ازرقی .