نوری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نوری . (اِ) نوعی از زردآلوی . (ناظم الاطباء) (از غیاث اللغات ).قسمی زردآلوی درشت و بسیار شیرین و آبدار و هسته شیرین . مقابل زردآلو انک . (یادداشت مؤلف ) : از نوری آن به وجه احسن شد ذائقه را چراغ روشن . تأثیر (از آنندراج ). ◄ مأخوذ از هندی، قسمی از طوطی سرخ . (ناظم الاطباء).طوطی سفید. (غیاث اللغات از چراغ هدایت ). جانوری است قرمزرنگ براق که تمام تنش چون منقار طوطی سرخ باشدلیکن ورای طوطی است . (از غیاث اللغات از مصطلحات شعرا) (آنندراج ). غایتش می گویند که مثل طوطی حرف قالبی می زند و آن در هندوستان می باشد. (آنندراج ) : از نوری شه گویم و از گفتارش در حیرتم از زبان شکّربارش . ظهوری (از آنندراج ). ناکرده فلک باده ٔ وحدت به ایاغم چون شعله به یک بال پرد نوری باغم . تأثیر (از آنندراج ). ◄ (ص نسبی ) منسوب به نور: سال های نوری . (یادداشت مؤلف ). ◄ منسوب به شهر نور، از ولایت مازندران . رجوع به نور (اِخ ) شود. ◄ قسمی برنج که محصول نور مازندران است . (یادداشت مؤلف ). ◄ منسوب است به نور که شهری است بین بخارا و سمرقند. (از انساب سمعانی ). منسوب به نور که دهی است در بخارا، از آن است حافظ ابوموسی عمران نوری و حسین بن علی نوری . و اما ابوالحسن نوری واعظ منسوب است به نوری که در وعظ وی ظاهر می شد نه به سوی آن ده . (منتهی الارب ).
نوری . (اِخ ) محمد اندنانی اصفهانی (قاضی ...)، ملقب به نورالدین و متخلص به نوری . از شاعران قرن دهم هجری و از معاصران شاه طهماسب صفوی است . به سال ١٠٠٠ هَ . ق . درگذشته است . شاعری کم گوی و گزیده گوی بوده است . او راست : بیند چو کسی سوی تو، گیرم سر راهش تا ذوق تماشای تو دزدم ز نگاهش . جای ترحم است به من کز جنون عشق می خواهم از تو آنچه در آب و گل تو نیست . بیم است سراپای مرا زآتش دوزخ جز سینه که آن داغ تمنای تو دارد. رجوع به مجمع الخواص ص ١٥٣ و صبح گلشن ص ٥٦٠ و نگارستان سخن ص ١٣٤ و تذکره ٔ روز روشن ص ٨٥٢ و عالم آرای عباسی ص ١٣٣ و فرهنگ سخنوران ص ٦٢٠ و آتشکده ٔ آذر چ سادات ناصری ص ١٠٣٥ شود.
نوری . (اِخ ) از شاعران قرن یازدهم هجری و از معاصران شاه عباس اول صفوی است . او راست : بر دور رخت خط بود آن هاله کشیده یا دود دل ماست به خورشید رسیده . (از صبح گلشن ص ٥٦٠) (از دانشمندان آذربایجان ص ٣٨٩) (از فرهنگ سخنوران ).
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه