نورپاش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نورپاش . (نف مرکب ) نورپاشنده . نورافکن . نورافشان . پرتوافکن : چگونه شوم بر دری نورپاش که باشد بر او این همه دورباش . نظامی . او ز چهره بر سر من نورپاش من ز شادی زیر پایش اشکبار. اشرفی (از آنندراج ). ◄ ستاره ٔ نورافشان . ◄ (اِ مرکب ) چراغ . (فرهنگ فارسی معین ) : به هر گام ازبرای نورپاشی ستاده زنگیی با دورباشی . نظامی (از فرهنگ فارسی معین ).