نورمند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نورمند. [ م َ ] (ص مرکب )دارای نور. روشن . منور. پرنور. نورانی : چون شاه روز بادی وچون شاه شب که زو گه نورمند خاور و گه باختر شود. مسعودسعد. ای آفتاب ملک جهان از تو نورمند تا تابد آفتاب، تو چون آفتاب تاب . مسعودسعد. نزدیک علم و رای تو مه نورمند نیست در پیش حلم و سنگ تو کُه بردبار نیست . سنائی . همچو مه از آفتاب هست به تو نورمند شاه زمانه که اوست سایه ٔ پروردگار. خاقانی .