نورفزای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نورفزای . [ ف َ ] (نف مرکب ) نورافزا. نورفزا. روشنی بخش . که بر نور و روشنائی بیفزاید : مسکین طبیب را که سیه دید روی حال کاهش به عقل نورفزای اندرآمده . خاقانی . جاه فزای سپهر نیست وجودت که نیست آینه ٔ آسمان نورفزای از بخار. خاقانی . صورت جام و باده بین معجز دست ساقیان ماه نو و شفق نگر نورفزای صبحدم . خاقانی . بود گویا طفل نورفتار شعر تازه ام کز لبم تا رفت بیرون بر زبانها اوفتاد. وهمی (از آنندراج ).