نوردیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نوردیدن . [ ن َ وَ دی دَ ] (مص ) طی کردن .(برهان قاطع) (آنندراج ). بریدن . (آنندراج ). پیمودن [ راه ] . (فرهنگ فارسی معین ). قطع کردن . درنوشتن . سپردن . نبشتن : بپوشی همان پوستین سیاه یکی دشنه بستان و بِنْوَرد راه . فردوسی . گفتا برو به نزد زمستان به تاختن صحرا همی نورد و بیابان همی گذار. منوچهری . بر او بنشینم و صحرا نوردم شبانگه سوی خدمت بازگردم . نظامی . ◄ گردش کردن . گردیدن . (ناظم الاطباء). رجوع به معنی قبلی شود. ◄ پیچیدن . (برهان قاطع). نَوَشتن . درنوشتن . پیچیدن گسترده ای را. (یادداشت مؤلف ). درنوردیدن . جمع کردن . در هم پیچیدن . به یک سو زدن . لوله کردن . طی : مانَد به ساعتی ز یکی روز خشم تو آن روز کآسمان بنوردند همچوطی . منوچهری . بارگاه زاهدان در هم نورد کارگاه صوفیان در هم شکن . سعدی . ◄ بی نام ونشان ساختن . رجوع به معنی قبلی شود. ◄ ته کردن . (برهان قاطع). تا کردن . (ناظم الاطباء). ◄ برگردانیدن . برگردان کردن لب جامه و مَشک و دامن پیراهن و آستین و جز آن . (یادداشت مؤلف ). ◄ ورمالیدن . بازنوردیدن : قبا بست و چابک نوردید دست قبایش دریدند و دستش شکست . سعدی . ◄ سهو کردن . گم کردن (؟). ◄ اهانت نمودن (؟). (ناظم الاطباء). ◄ گذاشتن . (برهان قاطع). ترک کردن . غافل شدن . (ناظم الاطباء). به یک سو نهادن . بگذاشتن . (یادداشت مؤلف ) : تو را سگی در سامری موافق و بس طریق آل محمد سزد که بِنْوَردی . سوزنی . ترکیب ها: - اندرنوردیدن . بازنوردیدن . برنوردیدن . به هم نوردیدن . بیرون نوردیدن . درنوردیدن . در هم نوردیدن . فرونوردیدن . وانوردیدن . وا بیرون نوردیدن . رجوع به هر یک از این مدخل ها شود.