نورده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نورده . [ ن َ وَ دَ / دِ ] (ن مف ) پیچیده . نوردیده . (برهان قاطع). تاشده . طی شده . (ناظم الاطباء). اسم مفعول است از نوردن . (از فرهنگ فارسی معین ). رجوع به نوردن و نوردیدن شود. ◄ (اِ) قباله . (فرهنگ اسدی نخجوانی ) (جهانگیری ) (انجمن آرا) (برهان قاطع). سجل . (جهانگیری ) (رشیدی ) (انجمن آرا) (برهان قاطع) : ای به کُس خویش بر نورده نهاده وآن همه داده به موزه و به وقایه . کسایی (از فرهنگ اسدی نخجوانی ). ◄ ضمان . (نسخه ای از فرهنگ اسدی ). رجوع به معنی قبلی شود. ◄ نورده ٔ پیراهن ؛ نوعی از حاشیه که گرداگرد پیراهن می دوزند.(ناظم الاطباء). نورد. رجوع به نورد شود : و نورده ٔ جامه را برای این کفه گویند که منع کند از آنچه خطوط او به سر فرودآید. (تفسیر ابوالفتوح ج ٢ ص ١١٦). ◄ پیراهن . (جهانگیری ) (رشیدی ) (انجمن آرا) (برهان قاطع). و بعضی تنه ٔ پیراهن را گفته اند. (برهان قاطع) (آنندراج ). ◄ دخترزاده و فرزند دختر(؟). (ناظم الاطباء). ◄ سبت . طبقی که گل بر آن نهند و معرب آن نوردجة است . (یادداشت مؤلف ) (از اقرب الموارد). بسته و دسته ای از ریاحین . (یادداشت مؤلف ): کنثة؛ نورده که از شاخ مورْد و خلاف سازند و بر آن دسته ٔ ریاحین بندند. (منتهی الارب ). ◄ رده ای از دیوار: یک نورده از دیوار، یک نورد از دیوار؛ یک رده از خشت یا گل . (یادداشت مؤلف ). رجوع به نورد شود.
نورده . [ دِه ْ ] (نف مرکب ) نوردهنده . نوربخش : ای نورده ستاره ٔ من خشنودی توست چاره ٔ من . نظامی .