نمیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نمیدن . [ ن َ دَ ] (مص ) میل کردن . توجه نمودن . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) : کارم شهوی و غضبی بود شب و روز بر خویشتن از عجب و تکبر بنمیدم . خواجه نصیرالدین طوسی . وقت مرگ آید در آن سو می نمی چون که دردت رفت پس چون اعجمی . مولوی . ◄ نم کشیدن . (از حاشیه ٔ معین بر برهان قاطع) (ناظم الاطباء). مرطوب شدن . (ناظم الاطباء). ◄ ملکه ٔ خلع بدن و به حقیقت برآمدن و خلع بدن آنکه بنابر کمال ریاضت و کثرت مجاهدت بعضی کاملان را قوت انقطاع به مرتبه ای میسر گردد که هرگاه خواهند روح ایشان از بدن مفارقت کند و متصل شود به انوار عالیه و باز معاودت به بدن نماید(؟). (انجمن آرا) (آنندراج ).
نمیدن . [ ن ُ دَ ](مص ) نومید شدن . ناامید شدن . (از برهان قاطع). مأیوس شدن . (ناظم الاطباء).