نمکین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نمکین . [ ن َ م َ ] (ص نسبی ) نمکی . نمک دار. نمک زده . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). شور. ◄ خوشگل . ملیح . زیبا. خوشایند. (ناظم الاطباء). ملیح . ملیحه . مطبوع : نگار من چو درآید به خنده ٔ نمکین نمک زیاده کند بر جراحت ریشان . ؟ ◄ ظریف و لطیفه گو. (ناظم الاطباء). ◄ دراصطلاح به معنی مسخره آید. (از غیاث اللغات ) (از آنندراج ). به طعنه مردم لوس و بی مزه را گویند.