نمکدان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نمکدان . [ ن َ م َ ] (اِخ ) نام بنائی است از دوره ٔ صفویه در اصفهان . این بنا را ظل السلطان ویران کرد. (یادداشت مؤلف ).
نمکدان . [ ن َ م َ ] (اِخ ) دهی است از بخش قشم شهرستان بندرعباس که یکصد تن سکنه دارد. آبش از چاه، محصولش غلات، شغل اهالی صید ماهی و کرایه کشی است . در این ده معدن نمک وجود دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٨).
نمکدان . [ ن َ م َ ] (اِ مرکب ) ظرفی که نمک را سوده در آن نگه دارند. (آنندراج ). آوند نمک که در آن نمک ریخته در سر سفره می گذارند. (ناظم الاطباء). مِمْلَحة. (دهار) (منتهی الارب ) : این چنان زرین نمکدان بر بلورین مائده وآن چنان چون در غلاف زر سیمین گوشوار. منوچهری . از برای خوان کعبه ماه در ماهی دو بار گاه سیمین نان و گه زرین نمکدان آمده . خاقانی . پیر خِرَد طفل وار می مزد انگشت من تا سر انگشت من یافت نمکدان او. خاقانی . کآب جگر چشمه ٔ حیوان اوست چشمه ٔ خورشید نمکدان اوست . نظامی . ◄ کنایه از دهان معشوق و محبوب . (برهان قاطع) (از انجمن آرا) (از آنندراج ) : این شوربخت دل به نمکدان لعل تو تشنه تر است هرچه از او بیشتر خورد. جمال الدین . از لبت شیر روان بود که من می گفتم این شکر گِردِ نمکدان تو بی چیزی نیست . حافظ. نمکدانی به تنگی چون دل مور نمک چندان که در گیتی فتد شور. ؟ (از آنندراج ). - نان و نمکدان شکستن ؛ کفران نعمت و ناسپاسی کردن : نان بشکند همی و نمکدان را صدقش مبین و مهر مپندارش . ناصرخسرو. - نمک خوردن و نمکدان شکستن ؛ کنایه از کافرنعمتی و کفران نعمت کردن . رجوع به همین ترکیب ذیل نمک خوردن شود. - نمکدان بر زخم سرنگون بودن (بر زخم شکستن ) ؛ کنایه از مبالغه در کاوش زخم است . (آنندراج ). مرادف نمک بر زخم پاشیدن : نمکدانش به داغم سرنگون است نمک داند که حال زخم چون است . زلالی (از آنندراج ). بهارش شور بلبل رنگ بسته نمکدان ها به زخم گل شکسته . غنیمت (از آنندراج ). - نمکدان در آتش افکندن ؛ کنایه از شور و غوغا کردن و فتنه انگیختن باشد. (آنندراج ).رجوع به ترکیب نمک بر (در) آتش افکندن ذیل نمک شود. - نمکدان شکستن ؛ کنایه از حق ناشناسی کردن و بی وفائی ورزیدن . (برهان قاطع). نمک به حرامی . (آنندراج ). حق نشناسی و خیانت . (انجمن آرا).