نمکاب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نمکاب . [ ن َ م َ ] (اِ مرکب ) آبی که در آن نمک حل کرده باشند. (ناظم الاطباء). نمک آب : مستانه ز مرغ دل من ساز کبابی وز دیده ٔ گریان منش زن نمکابی . بدر شیروانی (از آنندراج ). مردم دیده که دزدیده گهی نقش رخت در شکنجه است مدام از نمکاب مژه ام . مسیح کاشی (از آنندراج ).