نمک چش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نمک چش . [ ن َ م َ چ َ / چ ِ ] (اِمص مرکب ) نمک چشیدن . (غیاث اللغات ). پاره ای طعام چشیدن برای دریافتن نمک آن و به مجاز به معنی مطلق چشیدن مستعمل است . (آنندراج ).نمک چشه کردن . نمک غذائی را چشیدن برای تشخیص مزه و اندازه ٔ نمک آن و اندکی از غذائی خوردن : هرگه رسید غم به سر خوان قسمتم لخت دلی به رسم نمک چش گرفته است . طالب (از آنندراج ). به نیم بوسه مرا سیر کن ز نعمت حسن که هست از شکم سیر به نمک چش تو. مسیح (از آنندراج ). ◄ (اِ مرکب ) کنایه از چیز قلیل . (آنندراج ). مزه . چاشنی . نمونه . مقدار اندک و خرده . (ناظم الاطباء) : نمک چشی به کلیم امیدوار بده ز خوان وصل تو اهل هوس چو سیر شوند. کلیم (از آنندراج ). قاسم اینگونه اگر گریه برون خواهی داد شور دریا ز سرشک تو نمک چش باشد. قاسم (از آنندراج ).