نمک پاش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نمک پاش . [ ن َ م َ ] (نف مرکب ) آنکه نمک بر غذائی یا چیزی افشاند : در آتشم ز تغافل نشانده ای، باری تبسمی که نمک پاش این کباب شود. کلیم (از آنندراج ). - نمک پاش جراحت (دل خسته، جگر مجروح ) ؛ کنایه از کسی که داغ محنت رسیده ای را تازه کند : نمک پاش جراحت های ناسور ز سر تا پا نمک شیرین پرشور. وحشی . ◄ در تداول، کسی را که حرکت دور از ادب و ناپسندی کند یا حرف بی مزه ٔ نامعقولی زند به طعنه نمک پاش گویند. و رجوع به نمک پاشی شود. ◄ (ن مف مرکب ) چیزی که نمک بر آن پاشیده باشند. (آنندراج ) : آه از سوختن زخم نمک پاش مکن ناله را تا نفسی هست چونی فاش مکن . دانش (از آنندراج ). ◄ (اِ مرکب ) چیزی که نمک بپاشد بر چیزی . (آنندراج ). نمکدان . ظرفی که در آن نمک کنند و از سوراخ هائی که بر سر آن تعبیه شده است نمک بر غذا پاشند.