نمک خوردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نمک خوردن . [ ن َ م َ خوَرْ / خُرْ دَ ] (مص مرکب ) هم نمک شدن . مهمان شدن . (حاشیه ٔ وحید بر خسرو و شیرین نظامی ). هم غذا شدن : مرا پیوند اوخواری نیرزد نمک خوردن جگرخواری نیرزد. نظامی . سال ها با هم سفر کرده بودیم و نمک خورده و حقوق صحبت بیکران ثابت شده . (گلستان ). ◄ از خوان کسی متنعم شدن . در پناه کسی زندگی و امرار معاش کردن . - نمک خوردن و نمکدان شکستن (ریختن، دزدیدن ) ؛ کنایه از ناسپاسی و کافرنعمتی کردن و حق ناشناختن و پاس ولی نعمت نداشتن و خیانت ورزیدن : گل افشاندن غبار انگیختن چه نمک خوردن نمکدان ریختن چه . نظامی . زود بگیرد نمک دیده ٔ آن کس که او نان ونمک خورد و پس رفت و نمکدان شکست . سلمان . مکیدن لب شاهد و زخم کردن نمک خوردن است و نمکدان شکستن . زمان (از آنندراج ). هرجاکه نمک خوری نمکدان مشکن . (جامعالتمثیل ). آن کس که نمک خورد نمکدان شکند در مذهب رندان جهان سگ به از اوست . ؟ (از انجمن آرا).