نمایش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نمایش . [ ن ُ / ن ِ / ن َ ی ِ ] (اِمص، اِ) اسم مصدر و مصدر دوم از نمودن . فعل نمودن . عمل نمودن . (یادداشت مؤلف ). ارائه . عرض . (یادداشت مؤلف ). نشان دادن . (فرهنگ فارسی معین ) : بل من به نمایش ره خویش حق فضلا همی گزارم . ناصرخسرو. ◄ صورت . روی . دیدار. چهره . شکل . پیکر. هیأت . (ناظم الاطباء). ◄ ظاهر. مرآی . (یادداشت مؤلف ) : ای به دیدن کبود و خود نه کبود آتش از طبع و در نمایش دود. منصور نوح سامانی . جهان را نمایش چو کردار نیست نهانیش جز درد و تیمار نیست . فردوسی . بس خوشه ٔ حصرم از نمایش کانگور بود به آزمایش . نظامی . ◄ جلوه .ظهور. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به معنی قبلی شود. ◄ وهم . خیال . صورت خیالی . (ناظم الاطباء). صورت و نقشی که در نظر آید به خلاف واقعیت آن یا بی واقعیتی : اگر به خواب مانند کرد راست است از آنکه در خواب جز خیال و نمایشی بیش نیست . (قصص الانبیاء ص ٢٢٩). راه یابی به آزمایش ها پرده برخیزد از نمایش ها. اوحدی . غیر تو هرچه هست سراب و نمایش است با آنکه هیچ نیست پدیدار آمده . جامی . - نمایش آب ؛ سراب . (از جهانگیری ). کنایه از سراب . (انجمن آرا). به معنی سراب است و آن زمینی باشد سفید و شوره زار که در صحرا و بیابان از دور به آب می ماند. (برهان قاطع) (آنندراج ). ◄ مشاهده . بینش . شکفتگی (؟). (ناظم الاطباء). ◄ تآتر. (فرهنگ فارسی معین ) (یادداشت مؤلف ). رجوع به تآتر شود. - نمایش عروسکی ؛ خیمه شب بازی . پرده بازی . (فرهنگ فارسی معین ).