نماندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نماندن . [ ن َ دَ ] (مص منفی ) رفتن . اقامت نکردن . دوام نیاوردن . مقابل ماندن . ◄ مردن . درگذشتن . (یادداشت مؤلف ) : چون عم او اردشیر که جای پدرش گرفته بود نماند. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ). در آن وقت که حالت شیخ به کمال رسیده بود و پیر ابوالفضل حسن نمانده . (اسرارالتوحید ص ١٧). در موصل نماند سن او به نودوشش رسید. (جامعالتواریخ ). نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید دور از رخت این خسته ٔ رنجور نمانده ست . حافظ. ◄ رها نکردن . نگذاشتن . (یادداشت مؤلف ) : نماند ایچ در دشت اسبان یله بیاورد چوپان به میدان گله . فردوسی .