نقیب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نقیب . [ ن َ ] (اِخ ) نقیب خان قزوینی . از شاعران قرن دهم است و در زمان سلطنت اکبرشاه به هندوستان رفته است . او راست : دارم صنمی چهره برافروخته ای راه و روش عاشقی آموخته ای اوعاشق دیگری و من عاشق او من سوخته ٔ سوخته ٔ سوخته ای . (از قاموس الاعلام ج ٦) (از فرهنگ سخنوران ص ٦١٤).
نقیب . [ ن َ ] (ع ص، اِ) مهتر قوم . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). سالار. (دهار) (مهذب الاسماء). سالار، یعنی مهتر چند کس . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ص ١٠١). پیشوا و رئیس و کسی که معرفت به احوال مردم داشته باشد. (ناظم الاطباء). سرپرست گروه . کسی که مأمور تیمارداری و تفحص احوال دسته یا صنفی است . (فرهنگ فارسی معین ). ج، نُقَباء. سردمدار. سردسته . رئیس . بزرگتر. فرمانده سپاه . سرکرده ٔ گروهی از سپاهیان : چرخ بزرگوار یکی لشکری بکرد لشکرْش ابر تیره و باد صبا نقیب . رودکی . چو کردند با او نقیبان شمار سپه بود شمشیرزن شش هزار. فردوسی . نقیبان ز راندن بمانند کند گر ایشان همیشه نباشند غند. عنصری . دور از امیر بیستاد و نقیبان را بخواند و گفت لشکر را باید گفت تا به تعبیه درآیند و بگذرند تا خداوند ایشان را ببیند، نقیبان بتاختند. (تاریخ بیهقی ص ٣٤). دیگر روز قاضی صاعد نزدیک طغرل رفت به سلام و کوکبه ٔ بزرگ و نقیب علویان نیز با جمله ٔ سادات بیامدند. (تاریخ بیهقی ص ٥٦٥). امیر نقیبان را فرستاد تا نگذارند که هیچکس به دم هزیمتی برفتی . (تاریخ بیهقی ص ٥٨١). احمد به خیمه ٔ بزرگ خود آمد و نقیبان را بخواند و به لشکر پیغام داد که کار صلح قرار گرفت . (تاریخ بیهقی ). چون نقیبان مصاف شه بیارایند صف چهره ٔ فتح و ظفر را باد بردارد نقاب . سوزنی . داد نقیب صبا عرض سپاه بهار کز دو گروهی بدید یاوگیان خزان . خاقانی . پس نقیبان پیش اعرابی شدند بس گلاب لطف بر رویش زدند. مولوی . نقیب از پیش رفت و هر سو دوید که مردی بدین نعت و صورت که دید. سعدی . ◄ (اصطلاح دوره ٔ صفویه ) معاون یا نایب کلانتر. (فرهنگ فارسی معین ) . ◄ عریف و داننده ٔ انساب . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). عریف قوم . (از اقرب الموارد). ◄ گواه قوم . (منتهی الارب ) (آنندراج ). شاهد قوم . ◄ پذیرفتار قوم . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). ضمین قوم . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ج، نُقَباء. ◄ نای . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). مزمار. (اقرب الموارد). ◄ زبان ترازو.(منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). لسان المیزان . (اقرب الموارد). زبانه ٔ ترازو. (مهذب الاسماء). ◄ سگ گلوسوراخ کرده جهت سست شدن آواز. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). سگ گلوسوراخ کرده، چه معمول مردمان لئیم از تازیان است که گلوی سگ خود را سوراخ می کنند تا بانگ او را کسی نشنود و میهمان به سوی آنها نیاید. (ناظم الاطباء). ◄ سوراخ شده . منقوب . (ناظم الاطباء). ◄ (اصطلاح صوفیه ) در اصطلاح صوفیان، آنکس که از قِبَل ِ زعیم منصوب بود جهت سعی در مصالح فتیان و او را واسطه باشد میان ایشان در هر باب به مثابت ترجمان . (از نفایس الفنون ). - نقیب اشراف ؛ نقیب الاشراف . کسی که از طرف دربار خلفا یا سلاطین مأمور رسیدگی به حال و وضع اشراف بود. (فرهنگ فارسی معین ). - نقیب النقباء ؛مهتر نقیبان . سرکرده ٔ نقیبان . - نقیب النقبائی ؛ شغل نقیب النقباء. مقام و منصب نقیب النقباء : از نیابت وزارت و قاضی القضاتی و نقیب النقبائی و غیر آن . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ٤٢). - نقیب درویشان (دراویش ) ؛ کسی که از طرف دولت مأمور رسیدگی به امور درویشان بود و پرسه زدن و چادر زدن جلو خانه های رجال و اعیان و غیره به دستور او تعیین می شده . (فرهنگ فارسی معین ). - نقیب سادات ؛ نقیب السادات . نقیب علویان . رجوع به نقیب علویان شود. - نقیب طالبیان ؛ نقیب الطالبیین . کسی که در عهد خلفای عباسی بغداد ریاست عموم آل ابی طالب را بر عهده داشته . (فرهنگ فارسی معین ). - نقیب علویان ؛ نقیب سادات . نقیب السادات . سیدی که از طرف دربار مأمور رسیدگی به امور علویان بود : بگوی تا قاضی و... نقیب علویان ... را خلعت ها راست کنند هم اکنون، از رئیس و نقیب علویان و قاضی زر، و ازآن ِ دیگران زراندوده . (تاریخ بیهقی ) (از فرهنگ فارسی معین ). - نقیب قلعه ؛ فرمانده قلعه . کوتوال . (فرهنگ فارسی معین ). - نقیب لشکر ؛ کسی که مأمور رسیدگی به امور لشکریان بود. (فرهنگ فارسی معین ) : سام نریمان چاکرش رستم نقیب لشکرش هوشنگ هارون بر درش جم حاجب بار آمده . خاقانی .
نقیب . [ ن َ ] (اِخ ) میرزا سلیم اصفهانی، متخلص به نقیب . از شاعران متأخر است . او راست : اجر محنت های عاشق هم نصیب مدعی است مزد را خسرو گرفت و کار را فرهاد کرد. رجوع به صبح گلشن ص ٥٣٦ و قاموس الاعلام ج ٦ و فرهنگ سخنوران ص ٦١٤ شود.