نفاذ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نفاذ. [ ن َف ْ فا ] (ع ص ) درگذرنده و رسادر هر کار. (منتهی الارب ) (آنندراج ). درگذرنده در جمیع کارهایش . نفوذ. (از المنجد) (از اقرب الموارد).
نفاذ. [ ن َ ] (ع اِمص ) روائی . جریان . درگذرندگی . نفوذ. تأثیر : ز رای اوست نفاذی که در قضا باشد ز وهم اوست مضائی که این قدر دارد. مسعودسعد. از کفش بر مثال های نفاذ عز توقیع و حسن عنوان باد. مسعودسعد. به حل و عقد و بد و نیک عزم و حزم ترا چو کوه باد ثبات و چو باد باد نفاذ. مسعودسعد. - به نفاذ پیوستن ؛ واقع شدن . انجام گرفتن : آن عزیمت به نفاذ پیوست . (جهانگشای جوینی ). - به نفاذ رساندن ؛ انجام دادن . تحقق بخشیدن : اگر این عزیمت به نفاذ رسانی ... هر آنچه توقع افتد پیش گرفته شود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٢٥). - به نفاذ رسیدن ؛ انجام گرفتن . تحقق یافتن : هرچه به زرق ساخته شود اگر به نفاذ رسد دست تدارک از آن قاصر باشد. (کلیله و دمنه ). - نفاذ امر ؛ روائی فرمان . (یادداشت مؤلف ) : و نفاذ امر پادشاهانه از همه ٔ وجوه حاصل آمد.(کلیله و دمنه ). ملک در اکرام آن غدار افراط نمود ودر حرمت و نفاذ امر که از خصایص ملک است او را نظیرنفس خویش گردانید. (کلیله و دمنه ). در نفاذ امر او از بحر و بر رایش از دست دو مرسل کرده اند. خاقانی . این پادشاهی و فرمان و نفاذ امر از سر ایشان بیرون نشود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٥٩٩). - نفاذ عزم ؛ : ارکان و حدود آن را به ثبات حزم و نفاذ عزم چنان مستحکم و استوار گردانید. (کلیله و دمنه ). - نفاذ فرمان ؛ روائی فرمان . مطاع و متبوع بودن فرمان : سی سال در علوّ شأن و نفاذ فرمان روزگار گذاشت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ١٩٣). نگذاشت که در عهد حکم زبان و نفاذفرمان او بدو نکبتی و نکایتی رسد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٨٠). - نفاذ کار ؛ رواج و جریان داشتن کار. روائی کار : نفاذ کارها به اهل بصر وفهم تواند بود. (کلیله و دمنه ). و الا نفاذ کار و ادراک مطلوب جز به سعادت ذات و مساعدت بخت ملک نتواند بود. (کلیله و دمنه ). ◄ درگذشتگی و فرورفتگی ونفوذ و تأثیر. ◄ رهائی از دشمن . (ناظم الاطباء).
نفاذ. [ ن َ ] (ع مص ) گذشتن تیر از آنچه بدان آید. (ترجمان علامه ٔ جرجانی ص ١٠٠). گذشتن تیر از جائی که بدان رسد. (غیاث اللغات ). بیرون گذشتن تیر از آنچه برآن برآید. (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). گذشتن چیزی از چیزی و رها شدن آن از آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). درگذشتن تیر از جائی که رسد یا بیرون آمدن سر تیر به طرف دیگرو تمام آن در اندرون بودن . (آنندراج ). ◄ روان شدن فرمان . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ص ١٠٠). جاری شدن فرمان و نامه . (غیاث اللغات ). روان شدن حکم . (بهار عجم ) (از آنندراج ). روان شدن قضا و فرمان و آنچه بدان ماند. (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). ◄ (اِ) در اصطلاح قافیه، نام حرکت وصل است وقتی که خروج، به او پیوندد و حرکت خروج و مزید را نفاذ نیز گویند. (از غیاث اللغات ). ◄ (اِمص ) اصطلاح فقهی، ترتب اثر بر تصرف مانند ترتب ملکیت بر بیع.