نغمه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نغمه . [ ن َ م َ / م ِ] (از ع، اِ) نغمة. آواز. (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء) (آنندراج ) . نوا. (ناظم الاطباء). آوا. نغمة. رجوع به نغمة شود : شده نغمه ٔ چنگ بر سوک مرگ که خواهد فروریختن تار و برگ . فردوسی . این سماع خوش و این ناله ٔ زیر و بم را نغمه از گوش دل و گوش هویدا نشود. منوچهری . وین نیز عجب تر که خورد باده ٔ بی چنگ بی نغمه ٔ چنگش به می ناب شتاب است . منوچهری . به گوشم قوت مسموع و سامع به ساز و نغمه ٔ بربط شنیدن . ناصرخسرو. بدل نغمه ٔ عنقاست کنون نغمه ٔ جغد بر ایوان اسد. خاقانی . در ساز ناز بود ترا نغمه های خوش این دم قیامت است که خوشتر فزوده ای . خاقانی . یافته در نغمه ٔ داود ساز قصه ٔ محمود و حدیث ایاز. نظامی . - از نغمه افتادن ساز ؛ خارج از آهنگ شدن . (از بهار عجم ) : بی همنفس صدا نشود از کسی بلند افتد ز نغمه ساز چو یکتار می شود. شفیع اثر (از بهار عجم ). - خوش نغمه ؛ خوشاوا. خوش آواز : آوازچنگ و مطرب خوش نغمه گو مباش ما را حدیث دلبر خوشخوی خوشتر است . سعدی . - نغمه پیما : که تارنی اش کآن به بالا بود از آنها بت نغمه پیما بود. ملاطغرا (در وصف ارغنون، ازآنندراج ). - نغمه سار : گل قدر از آن یافت ابر بهار که عالم شد از رعد او نغمه سار. ملاطغرا (در تعریف نی انبان، از آنندراج ). - نغمه فرد : کسی غیر آن دلبر نغمه فرد زبان در دهان مغنی نکرد. عرفی (در وصف نی انبان، از آنندراج ). - نغمه های نیمرنگ ؛ نغمه های ناتمام . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). ◄ آواز خوش . (آنندراج ) (از بهار عجم ) (ناظم الاطباء) : گر ندانی ز زاغور بلبل بنگرش گاه نغمه وغلغل . منوچهری . نظم او را تو مپندارچو نظم دگران کی بود نغمه ٔ داود چو آواز درای . شرف شفروه . درین بهار ز جوش نشاط دل دانش شراب نغمه چو بلبل ز ساغر گل نوش . دانش (از آنندراج ). بیا که هر سر مو را نوا طراز کنیم نقابهای عروسان نغمه باز کنیم . طالب (از آنندراج ). دل طالب اگر خون ترنم در گلو دارد کدامین عندلیب این نغمه های تازه میریزد. طالب (از آنندراج ). من و دل در شکن زلف تو چون ناله کنیم نغمه در حنجره ٔ قمری و بلبل شکنیم . باقر کاشی (از آنندراج ). ◄ سرود. (زمخشری ). ترانه . سرود. لحن . (ناظم الاطباء). ◄ راه . (یادداشت مؤلف ). آهنگ . آهنگ موسیقی . (ناظم الاطباء). ◄ دستان . چهچه . ◄ گفتار خوب . ◄ جرس کلمه . ◄ نیکوئی آواز. (یادداشت مؤلف ). ◄ در اصطلاح موسیقی، آوازی بود واقع در زمانی محسوس القدر که در تمام آن زمان قسطی از حدت و ثقل داشته باشد. (یادداشت مؤلف از خلاصة الافکارفی معرفة الادوار شهاب صیرفی ).