نظاره کن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نظاره کن . [ ن َظْ ظا رَ / رِ ک ُ ] (نف مرکب ) نظاره کننده . که می نگرد. که شاهدچیزی یا منظره ای است . تماشاچی . نگرنده : نظاره کنان به روی خوبت چون درنگرند از کران ها. خاقانی . این گفت و فتاد بر سر خاک نظاره کنان شدند غمناک . نظامی . مجلس یاران بی ناله ٔ سعدی خوش نیست شمع می گرید و نظاره کنان می خندند. سعدی .