نص
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نص . [ ن َص ص ] (ع مص ) برداشتن حدیث را به سوی کسی . (منتهی الارب ). برداشتن حدیث را. (از زوزنی ). رفع حدیث . (فرهنگ خطی ). برگردانیدن حدیث را به سوی کسی که حدیث کرده بود. (از ناظم الاطباء).برداشتن و اسناد دادن حدیث را به کسی . (از متن اللغة). رفع و اسناد دادن حدیث را به کسی که حدیث کرده است . (از اقرب الموارد) (از المنجد). ◄ اسناد کردن به سوی رئیس بزرگ . (از منتهی الارب ) (آنندراج ). اسناد دادن . (از ناظم الاطباء). نص الی رئیس الاکبر. ◄ برداشتن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ). بلند کردن چیزی . (غیاث اللغات ). ◄ گردن بلند کردن . (از المنجد). ◄ آشکار کردن چیزی را. (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء). آشکارا کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (دهار) (غیاث اللغات ). آشکار کردن حدیث . (زوزنی ). ◄ آشکار شدن چیزی . (از اقرب الموارد) (از المنجد). ◄ واقف گردانیدن بر چیزی . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). ◄ معین نمودن برچیزی . (از منتهی الارب ) (آنندراج ). تعیین کردن چیزی را. (از ناظم الاطباء). تعیین کردن کسی را بر چیزی . (از اقرب الموارد). ◄ بر منصه نشاندن عروس را. (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) (از المنجد). نشانیدن عروس را بر کرسی .(از ناظم الاطباء). ◄ نیک باریکی کردن درپرسیدن تا غایت آن را بدانی . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از غیاث اللغات ). نیک پرسیدن از چیزی . (تاج المصادر بیهقی ). دقت کردن در پرسیدن چیزی تا غایت آن . (از ناظم الاطباء). استقصاکردن در سؤال از چیزی تا نهایت آن را به دست آوردن . (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) (از المنجد). ◄ سخت شدن کار. نص الامر؛ اشتد. (متن اللغة). ◄ نیک راندن . (تاج المصادر بیهقی ) . نیک راندن شتر را. (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از المنجد). نیک براندن . (زوزنی ). برانگیختن و راندن ناقه را به آخرین سرعتش . (از اقرب الموارد). نص الدابه ؛ تا هنگامی که تک داشت راند آن ستور را. (از ناظم الاطباء). ◄ رفتن شتر. (از منتهی الارب ). رفتن . (آنندراج ). ◄ جنبانیدن . (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). حرکت دادن چیزی را. (از ناظم الاطباء) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) (از المنجد). گویند: نص انفه غضبا و هو نصاص الانف . (متن اللغة). ◄ سرجنبانیدن . (آنندراج ). ◄ بر یکدیگر نهادن رخت را. (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از متن اللغة). گذاردن متاع را بالای همدیگر. (فرهنگ خطی ). کالاها را بر روی یکدیگر گذاشتن . (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از المنجد). ◄ آواز کردن کباب و بریانی بر آتش . (از متن اللغة). نصیص . رجوع به نصیص شود. ◄ جوشیدن دیگ . (از متن اللغة).نصیص . رجوع به نصیص شود. ◄ (اِ) نهایت هر چیزی . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) (از المنجد). ◄ حدیث مرفوع . (مهذب الاسماء). کلام منصوص . (المنجد). ◄ رفع. ظهور. (ناظم الاطباء) . ◄ اسناد به سوی رئیس بزرگتر. (ناظم الاطباء) (از متن اللغة). ◄ توقیف بر چیزی (ناظم الاطباء). توقیف . (متن اللغة). ◄ تعیین . (ناظم الاطباء). تعیین بر چیزی . (ازمتن اللغة). ◄ نص الحقاق ؛ کنایت از نهایت بلوغ عقلی . (از متن اللغة). منتهی بلوغ عقل . (اقرب الموارد). و نیز رجوع به منتهی الارب شود. ◄ (ص ) سیر نص، رفتار بنهایت تیز و رفیع. (منتهی الارب ) (آنندراج ). رفتار تند و تیز و شتاب . (از ناظم الاطباء). جِدّ رفیع. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد).
نص . [ ن َص ص ] (ع اِ) هر کلام صریح که واضح و آشکار باشد. (ناظم الاطباء) : و مهیاشد امیرالمؤمنین از برای ایستادگی در آن کار که به او حواله نمود خدا وی را واجب شد به موجب نص از امام پاک قادر بالله . (تاریخ بیهقی ص ٣١١). انتدب امیرالمؤمنین للقیام بما وکله اﷲ الیه و وجب علیه بالنص من الامام الطاهر القادر بالله . (تاریخ بیهقی ص ٣٠١). همه اخبار در بزرگی او به بر عقل نص و مأثور است . مسعودسعد. ◄ در اصطلاح درایه، صریح الدلالة را گویند که احتمال خلاف در آن نباشد. ◄ آنچه که جز یک معنی احتمال نکند و گفته اند آنچه که تأویل بردار نباشد. (تعریفات ). ◄ در اصطلاح اصول، نوعی از آیات قرآنی که ظاهر و ممتاز گرداند دو کار متشابه را که این نیکوست و آن بد، چنانکه قوله تعالی :احل اﷲ البیع و حرم الربوا، چرا که کفار می گفتند که بیع و ربا هر دو برابر است . و گاهی اطلاق نص بر آیت ظاهر کنند که به وضاحت بر معنی مقصود دلالت داشته باشد. بلکه فارسیان هر کلام صریح و ظاهر را نص گویند. (از غیاث اللغات ) (از آنندراج ). ◄ هر آیه از قرآن مجید که به طور وضوح دلالت بر مقصود کند. (ناظم الاطباء). - نص قرآن ؛ : گفتم غلط کردی که موافق نص قرآن است . (گلستان ). حجاب دست و صورت هم یقین است که ضد نص قرآن مبین است . ایرج .