نصیحت گو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نصیحت گو. [ ن َ ح َ ] (نف مرکب ) نصیحت گوی . نصیحت گر. نصیحت کار. نصیحت گذار. (از آنندراج ). واعظ. موعظه کننده . نصیحت کننده : نصیحتگوی ما عقلی ندارد برو گو در صلاح خویشتن کوش . سعدی . نصیحت گوی رندان را که با حکم خدا جنگ است دلش بس تنگ می بینم چرا ساغر نمی گیرد. حافظ. برو معالجه ٔ خود کن ای نصیحت گو شراب و شاهد شیرین کرا زیانی داد. حافظ. خدا را ای نصیحت گو حدیث ساغر و می گو که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی گیرد. حافظ.