نصیبی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نصیبی . [ ن َ ] (ص نسبی ) منسوب است به نصیبین که شهری است در نزد آمد. (از الانساب سمعانی ). رجوع به نصیبین شود. ◄ نام نوعی شمشیر. (از نوروزنامه ) (یادداشت مؤلف ).
نصیبی . [ ن َ ] (اِخ ) اسعدالحق یزدی، از شاعران قرن دهم و از شاگردان ملاجلال الدین دوانی است مدتی در شیراز تلمذ کرده سپس به یزد برگشته و به سال ٩١٤ هَ . ق . درگذشته است . او راست : گفتم که بوسه ای به نصیبی نمی دهی خندید زیر لب که چه گوئیم یا نصیب . تا کسی ظن نبرد کو به شبم همنفس است روز در رهگذرش بینم و گویم چه کس است ؟ # وقت رفتن دست چون بر طرف دامن می زند دامنی باشد که او بر آتش من می زند. # زنده در عشق چسان بود نصیبی مجنون عشق آن روز مگر اینهمه دشوار نبود؟... (از تحفه ٔ سامی ص ٤٤) (نگارستان سخن ص ١٢٢) (صبح گلشن ص ٥٢١) (قاموس الاعلام ج ٦) (ریحانة الادب ج ٤ ص ١٩٩).
نصیبی . [ ن َ ] (اِخ ) محمدخان (میرزا...) بن موسی بیگ کرمانشاهی، از شاعران قرن سیزدهم است، وی از طرف فتحعلی شاه قاجار لقب فخرالشعرا یافته، در اواخر عمربه هندوستان مهاجرت کرد و در شهر لکهنو اقامت گزید و در همانجا به سال ١٢٦١ هَ . ق . درگذشت . او راست : نمی باشد مرا در دل بجز این غم غم دیگر که گردد بعد من آن همدم من همدم دیگر اگر جانان ز احوال من ای پیک سحر پرسد بگو می میرد از هجر تو این دم یا دم دیگر شدم از یک خم زلفت پریشان حال و می ترسم که اندازی بر آن زلف خم اندر خم خم دیگر. (از صبح گلشن ص ٥٢٠) (ریحانة الادب ج ٤ ص ٣٠٠) (قاموس الاعلام ج ٦).