نصرآباد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نصرآباد. [ ن َ ] (اِخ ) محله ای است در ری در سمت بالای شهر. (ازالانساب سمعانی ). و آن منسوب است به نصربن عبدالعزیزالخزاعی که در عهد سفاح به ولایت ری رسید و چون ابومسلم خراسانی کشته شد، منصور خلیفه نامه ای از زبان ابومسلم خطاب به او جعل کرد و در آن نامه به وی دستور داد که ولایت را به ابوعبیدة سپارد و چون نصر چنین کرد او را زندانی کردند و کشتند. (از معجم البلدان ).
نصرآباد. [ ن َ ] (اِخ ) موضعی است در فارس و بدان منسوب است ابوعمر محمدبن عبداﷲ نصرآبادی . (از معجم البلدان ).
نصرآباد. [ ن َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان زاوه بخش حومه ٔ شهرستان تربت حیدریه در ١٥ هزارگزی مشرق تربت حیدریه بر سر راه باخرز به خواف، در جلگه ٔ معتدل هوائی واقع است و ٢٥٦ تن سکنه دارد. آبش از قنات محصولش غلات، شغل اهالی زراعت و کرباس بافی است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٩).