نشیمن کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نشیمن کردن . [ ن ِ م َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) فرود آمدن و اقامت کردن . جای کردن . منزل کردن : بفرمود تا ساز رفتن کنند ز زابل به کابل نشیمن کنند. فردوسی . در چمن از بی دماغی دل ناشاد صبحدمی گر کنم بسهو نشیمن . طالب آملی . ◄ آشیانه کردن : باز اقبالش نشیمن کرده بر هفت آسمان هفت کوکب را گرفته زیر پر و زیر بال . امیر معزی (آنندراج ). همچو مرغی از بر من می پرد نزد بدعهدی نشیمن می کند. خاقانی .