نشتر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نشتر. [ ن ِ ت َ ] (اِ) نیشتر، کردی : نشتر، گیلکی : نیشتر، معرب آن : نشتر، آلتی فلزی سرتیز که برای فروکردن در گوشت به کار برند تا خون و ریم بیرون آید. (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). مخفف نیشتر است به معنی آلت فصد کردن . (غیاث اللغات ) (از آنندراج ) (از برهان قاطع). نیشتر. نیش . ابزاری که بدان فصد می کنند. (ناظم الاطباء). مفصد. تیغ. تیغ فصاد. مبضع. رایشة. مبطة. (یادداشت مؤلف ) : گفت فردا نشتر آرم پیش تو خود بیاهنجم ستیم از ریش تو. رودکی . مهره ٔ ناچخ بکوبد مهره های گردنان نشتر ناوک بکاود عرقهای سهمگین . منوچهری . نباتهاش تو گفتی که کژدمانندی گره گره شده و خارها بر او نشتر. عنصری . ای گشته نوک کلک سخنگویت در دیده ٔ مخالف دین نشتر. ناصرخسرو. یکی برگ او بیرم و شاخ بسد یکی برگ او کژدم و شاخ نشتر. ناصرخسرو. بر سر رگهای بازوی رباب نشتر راحت رسان آخر کجاست . خاقانی . قطره ای خون نماند در رگ دل نشتر غمزه ٔ قزل چه خوری . خاقانی . ماهی و جوزا زیورت وز رشک زیور در برت از غمزه ٔ چون نشترت مه خون جوزا ریخته . خاقانی . ریحان هر سفالی بی کژدمی نبینم جلاب هر طبیبی بی نشتری ندارم . خاقانی . چون شب آمد همه را دیده بیارامد و من گفتی اندر بن مویم سر نشتر می شد. سعدی . چو بر خود نداری روا نشتری مکش تیغ بر گردن دیگری . امیرخسرو. به عرق مرده مزن از برای خون نشتر. قاآنی . - امثال : نشترش بزنی خونش درنمی آید . ◄ نیش : چون خانه ٔ زنبور شد این خسته دل من و آن غمزه ٔ غماز تو چون نشتر زنبور. لامعی . اسد از سهم ناخنان ریزد عقرب از بیم نشتر اندازد. خاقانی . ◄ سُک . (یادداشت مؤلف ). سیخونک : پرخاش مکن سخن بیاموز از من چه رمی چو خر ز نشتر. ناصرخسرو. ◄ دندان ناب . نیشتر. نیش . (یادداشت مؤلف ). رجوع به ناب به معنی دندان پیشین شود.