نشانده
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(نِ دَ یا دِ) (ص مف.)<BR>۱- به نشستن واداشته.<BR>۲- جلوس داده.<BR>۳- جا داده، مقیم ساخته.<BR>۴- (عا.) زنی روسپی که او را به خانه آورده نفقة او را متعهد شوند و از ادامة عمل بد بازدارند و از او متمتع گردند بدون ازدواج.<BR>۵- کاشته.<BR>۶- برپا داشته.<BR>۷- نهاده.<BR>۸- خاموش کرده.<BR>۹- دفع کرده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(نِ دَ یا دِ) (ص مف.) ۱- به نشستن واداشته. ۲- جلوس داده. ۳- جا داده، مقیم ساخته. ۴- (عا.) زنی روسپی که او را به خانه آورده نفقه او را متعهد شوند و از ادامه عمل بد بازدارند و از او متمتع گردند بدون ازدواج. ۵- کاشته. ۶- برپا داشته. ۷- نهاده. ۸- خاموش کرده. ۹- دفع کرده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نشانده . [ ن ِ دَ / دِ ] (ن مف ) نشانیده . که نشانده شده است . ◄ منصوب . برگماریده . گماشته : حاجب بزرگ علی را مؤذن معتمد عبدوس به قلعه ٔ کرک برد... و به کوتوال آنجا سپرد که نشانده ٔ عبدوس بود. (تاریخ بیهقی ). - دست نشانده . ◄ مغروس . کاشته شده : درختی است این خود نشانده به دست کجا بار او خون و برگش کبست . فردوسی (شاهنامه چ دبیرسیاقی ج ١). سنبل نشانده بر گل سوری نگه کنید عنبر فشانده گردسمن زار بنگرید. سعدی . ◄ نصب شده . (از ناظم الاطباء). مرصع. جای داده شده .