نشاسته
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(نِ تَ یا تِ) (اِمف.)<BR>۱- نشانده.<BR>۲- کاشته.<BR>۳- تعیین کرده، منصوب.<br>
فرهنگ فارسی معین
(نِ تَ یا تِ) (اِمف.) ۱- نشانده. ۲- کاشته. ۳- تعیین کرده، منصوب.
(نِ تِ) (اِ.) مادهای است سفید و بی بو و بی مزه تهیه شده از گندم یا سیب زمینی که هم استفاده خوراکی دارد و هم برای آهار دادن پارچه و ساختن چسب و... به کارمی رود.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نشاسته . [ ن ِ / ن َ ت َ / ت ِ ] (اِ) نشا. (منتهی الارب ) (زمخشری ) (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). نشاستج . (زمخشری ) (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). لباب حنطة. (بحر الجواهر). نشاء. (منتهی الارب ). املون . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ارجوان . (منتهی الارب ). آبگون . لباب الحنطة.(یادداشت مؤلف ). مغز گندم خیسانیده . لباب الحنطة المغسولة. (از بحر الجواهر). به فتح، نه به کسر، معروف است . چون در ساختن آن دردی مغز گندم در آب می نشانند به همین سبب نشاسته گویند. (از غیاث اللغات ) (آنندراج ). ◄ رنگی سرخ تر از بهرمانی . (یادداشت مؤلف ). نشا. نشاستج . ارجوان . ارغوان . (یادداشت مؤلف از نخب الذخائر فی احوال الجواهر للسنجاری ص ٤).