نشاختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(نِ تَ) (مص م.) نشانیدن، تعیین کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(نِ تَ) (مص م.) نشانیدن، تعیین کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نشاختن . [ ن ِ ت َ ] (مص ) نشاندن . (برهان قاطع) (جهانگیری ) (آنندراج ) (انجمن آرا). نشانیدن . (یادداشت مؤلف ). نشاستن . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ) : هیچ نایم همی ز خانه برون گوئیم درنشاختند به لک . آغاجی . چو دیدش جهاندار بنواختش بر تخت پیروزه بنشاختش . فردوسی . کی نامبردار بنواختش بر خویش بر تخت بنشاختش . فردوسی . چو خسرو ورا دید بنواختش بر آن خسروی گاه بنشاختش . فردوسی . پرندین چنان کودکی ساختند چو گردانْش بر اسب بنشاختند. اسدی . برآمد جم از جا و بنواختش به اندازه بستود و بنشاختش . اسدی . چو رفت او بتی همچنان ساختند بر این سانْش بر تخت بنشاختند. اسدی . با چنگ و بربط ساخته از درد و غم پرداخته اندر میان بنشاخته یار لطیف غمگسار. قطران (از انجمن آرا). ◄ تعیین کردن . (برهان قاطع). رجوع به نشاخت شود. ◄ نشاندن . نصب کردن . تعبیه کردن . کار گذاشتن . رجوع به نشاندن شود. - اندرنشاختن ؛ نصب کردن . به کار بردن . کار گذاشتن : به فر کیانی یکی تخت ساخت چه مایه بدو گوهر اندرنشاخت . فردوسی . دو خانه دگر ز آبگینه بساخت زبرجد به هر جای اندرنشاخت . فردوسی . همی شاه را تخت پیروزه ساخت همان تاج را گوهر اندرنشاخت . فردوسی . یکی ده منی جام دیگر بساخت بدو گونه گون گوهر اندرنشاخت . اسدی . - ◄ نشاندن . فروبردن . جای دادن : نیزه ای سازد او ز ده ره تیر از یک اندرنشاختن به دگر. فرخی . - ◄ غرس کردن . کاشتن : بدو کاخ و میدان و ایوان بساخت درختان بسیارش اندرنشاخت . فردوسی . - برنشاختن ؛ نشاندن .نشانیدن . - ◄ اندرنشاختن . نصب کردن : یکی نامور شاه را تخت ساخت گهر گردبرگرد او برنشاخت . فردوسی . - درنشاختن ؛ نشانیدن . سوار کردن : برانگیخت از خواب و زورق بساخت به زورق سپینود را درنشاخت . فردوسی . - ◄ جای دادن . مکان دادن : ز دوستی به دل و دیده درنشاختمت بدان کز این دو پسندیده تر نبود وطن . سوزنی . - ◄ نصب کردن . کار گذاشتن . تعبیه کردن : یکی نغز گردون چوبین بساخت به گردش درون تیغها درنشاخت . فردوسی . چو از شهر پردخت و باره بساخت بر او پنج در آهنین درنشاخت . اسدی . آب این خم که درنشاخته اند از پی دام صید ساخته اند. نظامی .