نسیج
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(نَ) [ ع. ] (ص.) بافته شده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(نَ) [ ع. ] (ص.) بافته شده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نسیج . [ ن َ ] (ع ص، اِ) بافته . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). منسوج . (المنجد) (اقرب الموارد). بافته شده . (از ناظم الاطباء). ج، نُسُج . ◄ نوعی از حریر زربافته . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). نسیچ : پس مأمون آن روز جامه خانه ها عرض کردن خواست و از آن هزار قباء اطلس معدنی و ملکی و طمیم و نسیج و ممزج و مقراضی و اکسون هیچ نپسندید. (چهارمقاله ٔ نظامی عروضی از حاشیه ٔ برهان قاطع). بینی به آفتاب که برتافت بامداد بر خاک ره نسیج زراندود باز کرد. خاقانی . چون حلی بن تابوت و نسیج کفنت همچنین پشت به خم روی چو زرباد پدر. خاقانی . خرقه شد از حسام ملمعنمای شاه گاهی نسیج آتش و گه پرنیان آب . خاقانی . بر در باغی که امیر ارغنون بنا نهاده است خیمه ٔ نسیج بزدند. (جهانگشای جوینی ). پرنیان و نسیج بر نااهل لاجورد و طلاست بر دیوار. سعدی . و مسعودبیک آنجا خیمه ٔ نسیج زراندرزر برافراشت . (رشیدی ). ز دانش کن لباس تن که زیب است نسیج پرنیان ابله فریب است . امیرخسرو. و علی الخاتون حلة یقال لها النخ و یقال لها ایضاً النسیج . (ابن بطوطه ). ◄ جامه . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). پارچه . قماش . منسوج . (یادداشت مؤلف ).