نسب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(نَ سَ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- نژاد، خاندان.<BR>۲- خویشاوندی، قرابت. ج. انساب.<br>
فرهنگ فارسی معین
(نَ سَ) [ ع. ] (اِ.) ۱- نژاد، خاندان. ۲- خویشاوندی، قرابت. ج. انساب.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نسب . [ ن ُ س َ ] (ع اِ) ج ِ نُسْبة.
نسب .[ ن ِ س َ ] (ع اِ) ج ِ نِسْبة. رجوع به نِسْبة شود. - نِسَب ِ اربع ؛ روابطی که بین دو امر کلی ممکن است برقرار گردد و اینها عبارت است از: تباین کلی، تساوی، عموم و خصوص مطلق، عموم و خصوص مِن وجه . رجوع به هر یک از این اصطلاحات شود.
نسب .[ ن َ س َ ] (ع اِ) نژاد. (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (فرهنگ نظام ) (ناظم الاطباء). اصل . (فرهنگ نظام ) (ناظم الاطباء) (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ) (غیاث اللغات ). نسل . (غیاث اللغات ) (ناظم الاطباء). خاندان . سلسله . (ناظم الاطباء). رگ و ریشه . رگ و پیوند. گوهر. گهر.پروز. بنه . (یادداشت مؤلف ). ج، انساب : مرد را اول بزرگی نفس باید پس نسب . فرخی . گردانید او را به پاکی فاضل تر قریش از روی حسب و کریم تر قریش از روی اصالت نسب . (تاریخ بیهقی ص ٣٠٨). نسب پیرایه ٔ روی حسب است . (تاریخ بیهقی ). گر ندارد حرمتم جاهل مرا کمتر نشد سوی دانا نه نسب نه جاه و قدر و نه حسب . ناصرخسرو. آن را که ندانی نسب و نسبت و حالش او را نبود هیچ گواهی چو فعالش . ناصرخسرو. شرف در علم و فضل است ای پسر عالم شو و فاضل به علم آور نسب ماور چو بی علمان سوی بلعم . ناصرخسرو. کسی را کو نسب پاکیزه باشد به فعل اندر نیارد زود زشتی . سنائی . پادشاه عالی نسب شریف حسب . (سندبادنامه ص ١١). به سبب نسب و سلف شرف مباهات مینمود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٠٠). نسب را در جهان پیوند میخواست به قربان از خدا فرزند میخواست . نظامی . نسب گوئی به نام ایزد ز جمشید حسب پرسی بحمداﷲ ز خورشید. نظامی . این گروه ارچه آدمی نسب اند همه دیوان آدمی لقب اند. نظامی . نسب صاحب قران عالی نسب امیر تیمور گورکان . (حبیب السیر). - مجهول النسب ؛ کسی که خاندان وی نکره باشد و معین نبود. (ناظم الاطباء). - نسب از... داشتن ؛ بدو منتسب بودن . بدو منسوب بودن . از نسل و نژاد او بودن : نسب از دو سو دارد این نیک پی ز افراسیاب و زکاوس کی . فردوسی . توئی ز گوهر محمود و گوهر داود کدام شاه نسب دارد از چنین دو نژاد. مسعودسعد. سعدی خویشتنم خوان که به معنی به توام گر به صورت نسب از آدم و حوا دارم . سعدی . - نسب به ... رساندن ؛ خود را بدو منتسب ساختن . - نسب کردن ؛منتسب داشتن . منسوب کردن : اگر در هنرها هنر دیدمی به خاقانی آن را نسب کردمی . خاقانی . - نسب و حسب ؛ اصل و نژاد و کار و شغل . (ناظم الاطباء). ◄ قرابت . (المنجد). خویشی . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ص ٩٩) (مهذب الاسماء) (دهار). قرابت آبائی خاصةً. (منتهی الارب ) (آنندراج ). خویشاوندی . (یادداشت مؤلف ). قرابت آبائی و خویشاوندی از سوی پدر و یا از سوی پدر و مادر هر دو. (ناظم الاطباء). خویشاوندی و آن دو قسم است، نسب طولی که بین پدران و فرزندان است و نسب عرضی که بین برادران و برادرزادگان و عموزادگان است . (از محیط المحیط). رجوع به اقرب الموارد شود. ج، انساب . گویند: بینهما نسب ؛ أی قرابة، سواء جاز بینهما التناکح أم لا. گویند: نسبه فی بنی فلان ؛ یعنی از اولاد فلان است و از بنی فلان می باشد. (ناظم الاطباء). ◄ (مص ) یاد کردن نژاد کسی را. (منتهی الارب ) (آنندراج ). ذکر کردن نسب و نژاد کسی را. (ناظم الاطباء). نسبة. (منتهی الارب ). وصف کردن کسی را و نسب او را یاد کردن . (از المنجد) (ازاقرب الموارد). ◄ به کسی بازخواندن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). منتسب کردن کسی را به دیگری . عَزْو. (از اقرب الموارد) (از المنجد). نسبه الی ابیه ؛ نامزد کرد او را به پدرش . (ناظم الاطباء). نسبة. (اقرب الموارد) (المنجد). ◄ خواستن ازکسی که منتسب گردد. (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از المنجد). ◄ تشبیب کردن [ به زن ] در شعر و غزل گفتن و صفت جمال [ زن ] نمودن . (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از المنجد) (از اقرب الموارد). صفات جمال معشوقه در شعر یاد کردن . (زوزنی ). نسیب . منسبة. (از اقرب الموارد) (المنجد) (از منتهی الارب ). گویند: نسب بالمراءة. (منتهی الارب ). رجوع به نسیب شود.
مترادف و متضاد واژهدان
اصل، اولاد، تبار، تخمه، دودمان، دوده، گوهر، نژاد، نژاده خویشاوندی، قرابت
فرهنگ طیفی واژهدان
آل، دودمان، خاندان آیندگان، نسلهای بعد، نسل، گروه اجتماعی [اجداد، نیاکان، ولی] قوم، قبیله، نژاد
واژگان فارسی سره واژهدان
نژاد، دودمان، خویشاوندی، تبار
واژگان قرآن
فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً منظور از «نسب» پیوندى است که در میان انسان ها از طریق زاد و ولد به وجود مى آید، مانند ارتباط پدر و فرزند، یا برادران به یکدیگر. اما منظور از «صهر» که در اصل به معناى «داماد» است، پیوندهایى است که از این طریق میان دو طایفه بر قرار مى شود، مانند پیوند انسان با نزدیکان همسرش، و این دو، همان چیزى است که فقهاء در مباحث نکاح از آن تعبیر به «نسب» و «سبب» مى کنند. در قرآن مجید، در سوره «نساء» به هفت مورد از محارم که از طریق نسب به وجود مى آیند اشاره شده (مادر، دختر، خواهر، عمه، خاله، دختر برادر و دختر خواهر) و به چهار مورد از موارد سبب و صهر (دختر همسر، مادر همسر، همسر فرزند، و همسر پدر).(1)