نزع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(نَ) [ ع. ] (مص م.) حالت جان کندن، احتضار.<br>
فرهنگ فارسی معین
(نَ) [ ع. ] (مص م.) حالت جان کندن، احتضار.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نزع . [ ن ُزْزَ ] (ع ص، اِ) غنم نُزَّع ؛ گوسپندان گشن خواه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ◄ ج ِ نازع، به معنی غریب . (از المنجد). رجوع به نازع شود.
نزع . [ ن َ زَ ] (ع مص ) موی رفتگی هر دو جانب پیشانی . (منتهی الارب ) (از آنندراج ). برهنه گردیدن هر دو جانب پیشانی از موی . (ناظم الاطباء).
نزع . [ ن َ ] (ع اِمص ) حال جان کندن . (از منتهی الارب ). جان کندن . (غیاث اللغات ). حالت جان کندن . (ناظم الاطباء) (از فرهنگ نظام ). دم بازپسین . (فرهنگ خطی ). حالت مریض مشرف به مرگ . (از المنجد). یقال : هو فی النزع ؛ یعنی او در حالت جان کندن است . (منتهی الارب ) : چو آئی سوی خاقانی دم نزع به دید تو دود جانم زدیده . خاقانی . مادرم کرد وقت نزع دعا که تو را بانگ و نام سرمد باد. خاقانی . نه گنج نطق داشتی آن روز وقت نزع مهر سکوت زیر زبان چون گذاشتی . خاقانی . مضطرب در نزع چون ماهی به خشک در یکی حقه معذب پشک و مشک . عطار. امروز در این حادثه دانی به چه مانم در نزع فرومانده چو شمعی به سحر من . مولوی . پیرمردی ز نزع می نالید پیرزن صندلش همی مالید. سعدی . پیری صدوپنجاه ساله در حالت نزع است . (گلستان ). - نزع روان ؛ جان کندن . مردن . درگذشتن : شنیدم که در وقت نزع روان به هرمز چنین گفت نوشیروان . سعدی . - نزع روح ؛ برکنده شدن روح از بدن . (ناظم الاطباء). ◄ (مص ) برکشیدن و برکندن چیزی را از جای خود. (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از فرهنگ نظام ). کشیدن چیزی را از جای خود. (غیاث اللغات ). قلع. (از اقرب الموارد). انتزاع . (زوزنی ). کشیدن . (فرهنگ خطی ). ◄ عزل کردن . (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از المنجد). ◄ به مغرب روان شدن خورشید: نزعت الشمس ؛ جرت الی المغرب . (المنجد). ◄ مشرف به مرگ شدن بیمار. (ناظم الاطباء) (از المنجد). ◄ برآوردن . (از منتهی الارب ). نزع یده ؛ اخرجها من جیبه . (اقرب الموارد) (المنجد)؛ از جیب برآورد دست خود را. (منتهی الارب ) (از المنجد). ◄ کشیدن زه کمان را. (اقرب الموارد) (از المنجد). ◄ بیرون کشیدن دلو را از چاه . بیرون کشیدن بی آنکه بایستد. ◄ گرفتن دلو را و سقایت کردن بدان . (از اقرب الموارد).
واژگان فارسی سره واژهدان
مردن