نزدیک شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نزدیک شدن . [ ن َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) رسیدن . پیش آمدن . قریب شدن . (ناظم الاطباء). ولی . اقتراب . دنو. (ترجمان القرآن ). تقرب . (تاج المصادر بیهقی ). مقابل دور شدن : نزدیک نمی شوی به صورت وز دیده ٔ دل نمی شوی دور. سعدی . ◄ فرارسیدن : چو بگذشت شب روز نزدیک شد جهانجوی را چشم تاریک شد. فردوسی . چون حلقه در گوشم کند هر روز لطفش وعده ای دیگر چو شب نزدیک شد چون زلف در پا می برد. سعدی . - نزدیک شد که ؛ عن قریب . چیزی نمانده است که : نزدیک شد که خانه ٔ صبرم شود خراب رحمی نما وگرنه خراب است کار من . ؟ - نزدیک شدن با کسی ؛ قرار گرفتن در فاصله ٔ کمی از او : هم آورد با گیو نزدیک شد جهان چون شب تیره تاریک شد. فردوسی (شاهنامه چ دبیرسیاقی ). - نزدیک شدن به ... ؛ در شرف ِ... واقع شدن : چو نزدیک شد روز عمرش به شب شنیدم که می گفت در زیر لب . سعدی (بوستان ). ◄ هم بستر شدن . مقاربت کردن .
فرهنگ طیفی واژهدان
جلو آمدن، تماس گرفتن، مماس شدن نزدیک بودن، درجریان بودن ممکن بودن نزدیک آوردن همسایه شدن