ندام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ندام . [ ن ُدْ دا ] (ع ص، اِ) ج ِ نادم . رجوع به نادم شود.
ندام . [ ن ِ ] (ع اِ) ج ِ ندیم . رجوع به ندیم شود. ◄ (مص ) با همدیگر به مجلس شراب نشستن و همنشینی کردن . (منتهی الارب ). منادمة. رجوع به منادمة شود.
ندام .[ ن ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان شهرکی بخش شیب آب شهرستان زابل، در ١٦هزارگزی شمال شرقی سکوهه و ١١هزارگزی راه زاهدان به زابل، در جلگه ٔ گرمسیری واقع است و٣٤٢ تن سکنه دارد. آبش از رودخانه ٔ هیرمند، محصولش غلات و لبنیات، شغل اهالی زراعت و گله داری و کرباس بافی و گلیم بافی است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٨).