ندامت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ندامت . [ ن َ م َ ] (ع اِمص ) پشیمانی . افسوس . تأسف . (ناظم الاطباء). ندم . (المنجد). ندامة. رجوع به ندم و ندامة شود : جز ندامت به قیامت نبود رهبر تو تات میخواره رفیق است و رباخواره ندیم . ناصرخسرو. تا ز تو بازمانده ام جاوید فکرتم را ندامت است ندیم . ناصرخسرو. چون آن دوراندیش به خانه رسید در دست خویش از آن گنج جز حسرت و ندامت ندید. (کلیله و دمنه ). هرکه سخن ناصحان استماع ننماید عواقب کارهای او از ندامت خالی نماند. (کلیله و دمنه ). کیست که بر شریر فتان مخالطت گزیند و در حسرت وندامت نیفتد. (کلیله و دمنه ). از تک وتازم ندامت است که آخر نیستی است آنچه حاصل تک وتاز است . خاقانی . هر نفسی کآن به ندامت بود شحنه ٔ غوغای قیامت بود. نظامی . گر ز شوق حق کند گریه دراز یا ندامت از گناهی در نماز. مولوی . - ندامت بردن ؛ پشیمان گشتن . تأسف خوردن . بر کرده و گذشته پشیمان و متأسف شدن : هرکه ناآزموده را کار بزرگ فرماید ندامت برد. (گلستان ). - ندامت خوردن ؛ تأسف خوردن . دریغ و افسوس خوردن . ندامت بردن : هر شب و روزی که بی تو میرود از عمر هر نفسی میخورم هزار ندامت . سعدی . هرکه فدا نمی کند دنیی و دین و مال و سر گو غم نیکوان مخور تا نخوری ندامتش . سعدی . در سر سودای وصلش عمرها کردم زیان ور ندامت می خورم اکنون ندارد سود من . امیرخسرو (از آنندراج ). - ندامت زده ؛ پشیمان . متأسف . متحسر : دام تسخیر دو عالم نفس نومیدی است ای ندامت زده سررشته ٔ آهی دریاب . بیدل (از آنندراج ). - ندامت کشیدن ؛ ندامت خوردن . ندامت بردن : بی تو جامی نکشد گل که ندامت نکشد سرو با همرهی قد تو قامت نکشد. مشرقی (از آنندراج ).