نداف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نداف . [ ن َ ] (از ع، ص ) پنبه زن . در اصل نَدّاف است و دراین بیت به تخفیف دال استعمال شده است : میغ ماننده ٔ پنبه است ورا باد نداف هست سدکیس درونه که بدو پنبه زنند. ابوالمؤید بلخی . رجوع به نَدّاف شود.
نداف . [ ن َدْدا ] (ع ص ) پنبه زن . (دهار) (مهذب الاسماء) (آنندراج )(منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). حلاج . (ناظم الاطباء). محلوج کننده . (فرهنگ خطی ). پنبه بز. پنبه وز. واخنده . نفاش . (یادداشت مؤلف ) : قحبه زنکت آنچه به نداف دهد هر لحظه ز قحبگی به دفاف دهد. ؟ (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). کهسار که چون رزمه ٔ بزاز بد اکنون گر بنگری از کلبه ٔ نداف ندانیش . ناصرخسرو. وآن ابر همچو کلبه ٔ ندافان اکنون چو گنج لؤلؤ مکنون است . ناصرخسرو. باغی که بد از برف چو گنجینه ٔ نداف بنگرْش ز دیبای محلق شده چون شوش . ناصرخسرو. رخصت است به مذهب همه ٔ مسلمانان که بعد از سلام جولاهه و کفشگر و نداف مؤمن را دعا گویند. (کتاب النقض ص ٦٤٨). بر امید آنکه مگر ندافان زمستان لشکر پادشاه راپنبه کنند. (جهانگشای جوینی ). در ولایت هرات دهی است چرخ نام قاضی آنجا به خانه ٔ ندافی رفته بود و شراب خورده . (منتخب لطایف عبید زاکانی چ برلن ص ١٥٨). ◄ عَوّاد. عودزن . عودنواز. ◄ کثیرالاکل . (المنجد). پرخور.