نخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نخ . [ ن َ ] (اِ) تای ریسمان . (لغت فرس ). تار ریسمان . (اوبهی ). یک تار رشته را گویند، خواه ابریشم باشد و خواه ریسمان . (برهان قاطع). گیلکی : نخ (رشته، نخ )، گنابادی : نخ . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). تار ریسمان و ابریشم و غیره . (آنندراج ) (از بهار عجم ) (انجمن آرا) (از جهانگیری ). تار و رشته، خواه ازابریشم باشد خواه از جنس دیگر. (غیاث اللغات ) (از ناظم الاطباء). رشته ای از پنبه و ابریشم که الفاظ دیگرش تار و ریسمان است . (فرهنگ نظام ). رشته . ریسمان نازک، خواه از پنبه خواه از ابریشم . (فرهنگ خطی ). ریسمان . خیط. تار : گدازیده همچون طراز نخم تو گوئی که در پیش آتش یخم . فردوسی (از اسدی ). چنان شدکه گفتی طراز نخ است و یا پیش آتش نهاده یخ است . فردوسی . بی وفا هست دوخته به دو نخ بدگهر هست هیزم دوزخ . عنصری . - نخ دادن شکر جوشانیده و جز آن ؛ شکر یا شیره را بدان حد جوشاندن وبه قوام آوردن که چون از آن برگیرند مانند نخی کشیده و ممتد شود. (یادداشت مؤلف ). - امثال : نخ را کشیدند، نخش را کشیدند ؛ حاکمی ابله را گویند در ملأ بیشتر سخنان نه بر وجه صواب گفتی و وزیر یا ندیم هر بار او را در خلوت ملامت کردی، در آخر ندیم ریسمانی به گُند او بست که اززیر بساط می گذشت و سر رشته به نهانی در دست ناصح بوده تا هرگاه او برخلاف مصلحت سخنی گوید رشته بکشد و گوینده از گفتار بازایستد. روزی بر سر جمع ناصوابی گفتن گرفت و مرد ریسمان بجنبانید، گوینده به آواز به حاضرین گفت افسوس که ریسمان را کشیدند. (از امثال و حکم ). ◄ زیلوی رومی . (جهانگیری ) (اوبهی ). و آن فرشی است بسی لطیف و منقش . (جهانگیری ). پلاس و گلیم رومی باشد، و آن فرشی است بسیار لطیف و منقش، و به عربی طنفسة خوانند. (برهان قاطع). طنفسه . زیلو. (لغت نامه ٔ اسدی ). زلوچه ٔ شطرنجی . (انجمن آرا) (آنندراج ). قسمی از فرش . (فرهنگ نظام ). جوری از جامه و گلیم های گرانمایه . (فرهنگ خطی ). پلاس و گلیمی منقش و الوان بسیار اعلا که در هر دو روی آن کرک باشد. گلیمی کوچک که دارای کرکهای کوتاه بود. (ناظم الاطباء). فرش . بساط. گستردنی . (یادداشت مؤلف ) : بدیدم من آن خانه ٔ محتشم نه نخ دیدم آنجا و نه پیشگاه . معروفی . خرامیدن کبک بینی به شخ تو گوئی ز دیبا فکنده ست نخ . بوشکور. بدان روی هامون فکندند نخ به دیبا شد آراسته ریگ و شخ . فردوسی . ای نشسته خوش و بر تخت کشیده نخ گرنخ و تخت بمانَدْت چنین بخ بخ . ناصرخسرو. ایا به حرمت و تعظیم تکیه گاه تو را زمانه بوسه زده گوشه ٔ نهالی و نخ . سوزنی . ساحت آفاق را اکنون که فراش سپهر از حزیران صدر گسترد از تموز وآب نخ . انوری . از آن نه نعمت نخ دارم و نه قالی مال که من ندانم بافیدهیچ قالی و نخ . محمدبن بدیع نسوی . که سگ را که هست از هنر دستگاه بود در نسیج و نخ پادشاه . نزاری قهستانی (دستورنامه ). ◄ نهالی کوچک . (برهان قاطع). نهالین . (انجمن آرا) (آنندراج ). رجوع به شواهد قبل شود. ◄ نوعی از جامه های گرانمایه . (انجمن آرا) (آنندراج ). در قدیم نام پارچه ای هم بود. (فرهنگ نظام ). جوری از جامه های گرانمایه . (از فرهنگ خطی ). جامه ٔ حریر مذهّب . (رحله ٔ ابن بطوطه ) : بازجلپاره مرقع صفت طفلی تست نخ دیبای ثمینت چو شبابت پندار. نظام قاری . ارمک و صوف در این دار نپوشم گوئی که به من چون نخ زربفت حرام است آنجا. نظام قاری . و علی کل واحدة ثوب حریر مذهّب یسمی النخ .(رحلة ابن بطوطه ). و علی الخاتون حلة یقال لها النخ و یقال لها ایضاً النسیج . (رحلة ابن بطوطه ). ◄ بساط دراز رنگرزان و عبابافان که جامه ها بر آن افکنند و به باد آن را بجنبانند، و در عربی به تشدیدخا [ ن َخ خ ] آورده و ظاهراً معرب کرده اند. (آنندراج ) (انجمن آرا). بساط طویل که طول آن بیش از عرض آن است، و کلمه فارسی معرب است . ج، نخاخ . (از تاج العروس ). ◄ بمعنی جرگه و صف لشکر و مردم هم آمده است . (برهان قاطع). صف لشکر و جز آن . (جهانگیری ) (بهار عجم ) (انجمن آرا) (از غیاث اللغات ) (آنندراج ). جرگه . صف . (ناظم الاطباء). مجازاً، صف لشکر و هر صف . (فرهنگ نظام ). جرگه و رج لشکر. صف لشکر. (فرهنگ خطی ). - نخ برکشیدن، نخ کشیدن ؛ صف بستن . به صف ایستادن . جرگه زدن : بدان اندکی برکشیدند نخ سپاهی به کردار مور وملخ . فردوسی . ◄ خرگاه لشکر. (فرهنگ اسدی ). ◄ آهنی باشد که برزیگران بدان زمین شیار کنند. (برهان قاطع) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از انجمن آرا) (از جهانگیری ). و آن را گاوآهن نیز گویند. (آنندراج ) (انجمن آرا) (از جهانگیری ). افزار شیاربرزیگران . گاوآهن . (فرهنگ خطی ). ◄ بمعنی اندک و کم و قلیل هم آمده است، چه هرگاه گویند نخ نخ یعنی کم کم و اندک اندک . (برهان قاطع). کم . اندک . (ناظم الاطباء).
نخ . [ن َ ] (اِخ ) نام دیوی است از جمله ٔ شیاطین . (برهان قاطع). نام دیوی دلیر در مازندران . (ناظم الاطباء). نام دیوی است، و در هجو اهل نخشب گفته اند : نخ نام دیو باشد و شب تیرگی و غم از نخشبی مدار طمع در جهان کرم . ؟ (از صحاح الفرس ) (از آنندراج ) (از جهانگیری ) (از رشیدی ) (از انجمن آرا) (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ).
نخ . [ ن ُ ] (اِ) قدم بر قدم رفتن از دنبال کسی . (از برهان قاطع) (از فرهنگ نظام ) (از آنندراج ) (از انجمن آرا) (از جهانگیری ). رفتار قدم به قدم . (ناظم الاطباء) : چون ذره به خورشید ز نور رخ تو روزان و شبان همی دوم بر نخ تو گر فرد شوم من از رخ فرخ تو آواز دهی عدم دهد پاسخ تو. عین القضاة (از جهانگیری ).