نخلبندی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نخلبندی . [ ن َ ب َ ] (حامص مرکب ) عمل نخلبند. صورت گل یا درخت و میوه از موم ساختن : یا نخلبندی کرد شب ها خوشه ٔ پروین رطب کآن صنعت نغز ای عجب کرده ست خندان صبح را. خاقانی . به فر تو کردم من این نخلبندی ز مشک و می و زرّ و جوهر شکوفه . کمال اسماعیل (از جهانگیری ). رجوع به نخل بستن شود. ◄ غرس و نشاندن درخت خرما. (ناظم الاطباء). - نخلبندی کردن ؛ زینت دادن . آراستن : نخلبندی به گلی کن سر تابوت مرا که به دوران تو از گلشن حسرت چیدم . آصفی (از آنندراج ).