نخش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نخش . [ ن َ ] (ع اِ) پاره ای از مال . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). قسمتی از مال . (از المنجد). ◄ (مص ) لاغر شدن . مهزول شدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). لاغر گردیدن . (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ برانگیختن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ سخت راندن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). سخت راندن ستور را. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از المنجد). ◄ جنبانیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). حرکت دادن چیزی را. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ رنجانیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). اذیت کردن . (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ سر انگشت یا سر چوب فرا کسی زدن . (از المنجد) (تاج المصادر بیهقی ). ◄ خراشیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). خراشانیدن چیزی را. (از ناظم الاطباء). ◄ پوست باز کردن . (منتهی الارب )(آنندراج ). پوست باز کردن از چیزی . (از ناظم الاطباء). پوست کندن چوب را. (از المنجد) (از اقرب الموارد). ◄ برگزیده و خلاصه ٔ چیزی گرفتن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
نخش . [ ن َ خ َ ] (ع مص ) کهنه و پوسیده گردیدن اسفل و پائین چیزی . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد).
نخش . [ن َ خ َ ] (ص ) دراز(؟). (یادداشت مؤلف ) : دعوی کند خدائی و مر هیچ بنده را نتوان که دست گیرد از جوع و از عطش آن پادشاه نیست که دستور او کند بر ناخوشی به مال کسان دست را نخش . سوزنی . دست شاعر نخش بود به صله سوزنی شاعری است دست نخش . سوزنی .