نخس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نخس . [ ن َ ] (اِ) پژمردگی از رنج و اندوه و باختگی رنگ و لاغری و ضعیفی . (ناظم الاطباء).
نخس . [ ن َ ] (ع مص ) درخستن سرین یا پهلوی ستور را به چوب و مانند آن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء). سیخونک زدن بر چارپا برای به حرکت درآوردن آن . ◄ راندن شتر و چارپایان را با درخستن سرین آنها به چوب . (از منتهی الارب ). راندن . (از آنندراج ). ◄ برانگیختن . و ازعاج . (از المنجد) (از اقرب الموارد): نخس بفلان ؛ هیجه و ازعجه . (اقرب الموارد). ◄ به پای برکندن چیزی را. (منتهی الارب ). ◄ خاراندن دو شاخ بز کوهی از جانب درازای آنها سرین آن را. (اقرب الموارد). ◄ نخاس در سوراخ بکره کردن تا تنگ گردد. (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از اقرب الموارد) (از المنجد). ◄ کم گردیدن گوشت ستور. (از منتهی الارب ): نخس لحمه (به صیغه ٔ مجهول )؛ کم گردید گوشت وی . (ازمنتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).