نخجیرگیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نخجیرگیر. [ ن َ ] (نف مرکب ) قانص . (مهذب الاسما) (ملخص اللغات ). قناص . (ملخص اللغات ). صیاد. شکارچی . شکارکننده . شکارگیرنده . صیدگیر : اگر صد سگ تیز نخجیرگیر که آهو ورا پیش دیدی ز تیر. فردوسی . پدرْمان یکی آسیابان پیر در این دامن کوه نخجیرگیر. فردوسی . تو دستان نمودی چو روباه پیر ندیدی همی دام نخجیرگیر. فردوسی . ز دام و دد و بوی نخجیرگیر گریزان بود بر سه پرتاب تیر. اسدی . پیاده بر آن کُه چو نخجیرگیر همی شد ز پس تا فکندش به تیر. اسدی .